![]() |
![]() |
|
| روزنوشت، شعر و داستان، نقد و یادداشت سینمایی |
|
بازهم سر آلمان بی کلاه ماند و...
ما نزدیک بود له شویم!
باز هم مثل جام جهانی گذشته، سر آلمان بیکلاه ماند و تیم محبوب من، ناکام به کشورش بازگشت. در بازی شب گذشته، آلمان، بدترین بازی چند سال اخیرش را به نمایش گذاشت و جام را دو دستی، تقدیم اسپانیاییها کرد. آلمانیها در بازی دیشب، مثل بچه دبستانیها بازی میکردند...طوری که حتا یک پاس سالم هم نمیدادند و در دقیقهی ۹۳ هم، توی محوطهی ۱۸ قدم خودشان حبس شده بودند. فیلیپ لام لعنتی هم که دیگر شورش را در این تورنمنت درآورده بود، باز هم بانی گل خوردن آلمان شد. ای لعنت به او...!
بعد از بازی شب نحس گذشته، با سمند محمد تهرانی (دوست گرافیستام) به سمت منزل میرفتیم. حال من خیلی بد بود و محمد هم تخته گاز میراند. توی اتوبان همت، او با ۱۴۰ کیلومتر سرعت در ساعت از سمت راست یک کامیون سبقت گرفت و نزدیک بود بین سه کامیون ساندویچ شویم. ای لعنت به فیلیپ لام و محمد تهرانی...! محمد لعنتی، مثل همتایاش (فیلیپ لام) داشت شب مزخرفمان را کامل میکرد. بعد از نجات از تصادفی که به وقوع نپیوست، به او گفتم: (من اصلن از مرگ نمیترسم، اما به شدت از له شدن میترسم!)
فقط این وسط، دلام خیلی برای یوآخیم لو (سرمربی خوش تیپ و دوست داشتنی آلمان) سوخت. خیلی برای این تیم زحمت کشیده بود...اما ظاهرن، برعکس لقب لوک خوش شانس که به او دادهاند؛ بسیار بد اقبال است...درست مثل من! دوشنبه - ۱۰/تیر/۱۳۸۷ - تهران
فوتبال با سس کچاپ
استثناییترین فوتبالیستهای جهان درون دروازهای منتظر سکوت را تلخ میکنند به کام دوندههای دور میدان که وحشی میشوند وقتی شکلات میخورند دور میز و کاپوچینو و مردی، محکوم به لیس زدن بستنی وقتی طناب میرقصد از اصول اساسی این قانون ادای دین به احترام عمومی خارج شدن از بازیست که مرد را میسازد با شما هستم پروندهسازهای اتومبیلهای سرقت شده سیب زمینی با سس کچاپ
کنار یک صف طولانی که خندیدن را به خوردن ترجیح میدهند آهای این جا بازاریست...اضطراری دویدن در آستانهی قطار و مست عریان میشود در باران زنی که زیر نور تیر چراغ برق لبخند بد طعمی به دهان دارد سوت میزنند:
داورها کشتیها قطارها بستنی، وقتی آب میشود که کارناوالهای شادی از کنار چمنزارها نمایش به پا میکنند جهان در انتطار دروازهای بزرگ که رو به یک ریموت قد برافراشته!
مسعود بهارلو پنجشنبه - ۲۹/فروردین/۱۳۸۷ کرج
نامه ای به منوچهر هادی
یا حق سلام به منوچهر هادی عزیز...سلام به پسری که به کلمه هایی هم چون، رشد و ترقی در سینمای مسموم مان، معنا بخشیده است! فیلم ات را دیدم...برای بار دوم هم دیدم! ببخشید که دیر دیدم. سر کار بودم به خدا...آبادان بودم، سر فیلم سیامک شایقی. مهم این است که سرانجام آن را دیدم و از خریدن بلیت اش پشیمان نشدم! فیلم ات کلیشه ای بود...اما به قول آرش افشار، در کلیشه، ضد کلیشه عمل کرده بود. فیلم ات نشان می داد که فکر و جهان ات را به نسبت دیگرانی که این روزها، خیلی این کار را می کنند؛ کم تر فروخته بودی. این اندیشه فروشی به یک قانون نانوشته در مملکت ما تبدیل شده است و دراین دوران، باید حداقل تلاش کنی تا کم تر آن را بفروشی! در این دوره و زمانه، باید مثل آن پسری که می خواست زن بگیرد و پدرش به او می گفت: (ببین کدام دختر، کم تر...) عمل کرد! یعنی جبرمان کرده اند که این طور باشیم! و تو، خیلی کم تر از دیگرانی که داعیه ی روشن فکری شان، ...مان را پاره کرده است و همه ی اندیش مندی واقعی و غیر واقعی شان را به جریان پول و کثافت می فروشند و بعد، در محافل خصوصی، پز روشن فکری و جامع الاطراف بودن می دهند؛ جهان شخصی و ذهنی و خلاقانه ات را فروخته ای! کاش من هم بتوانم!
وقتی از سالن های کم جمعیتی که فیلم ات را نمایش می دهند، خارج می شوم؛ مردمی را می بینم که چشم های شان خیس است. چشم من هم، بعد مدت ها در سالن سینما خیس شد. نمی خواهم بگویم فیلم خیلی خوبی ساخته ای...نه! فیلم ات معمولی، اما خوش ساخت و شریف است. شریف واژه ی کمی نیست که به فیلم ات و تجربه ی اول کارگردانی فیلم سینمایی ات نسبت می دهم. این که فیلم ات تلخ است...این که ساختار مدور دارد...این که به شخصیت های ات فرصت حضور داده ای...این که روی کنش ها و ماجراهای داستانی ات، تامل کرده ای و گذاشته ای که در ذهن مخاطب، منعقد شوند و جا بیفتند و سلسله اتفاق های داستانی و روایی را سرهم بندی نکرده ای و مسلسل وار به خورد تماشاگر نداده و به او احترام گذاشته ای...و با ریتم کند و معقولی، داستان ات را تعریف کرده ای؛ خودت و کارت را مشمول احترام ویژه ای کرده است. و جالب این است که ادعایی هم نداری...دم شما گرم آقا پسر نازنین و محجوب! کاش فیلم ات، پخش کننده ی بهتری داشت. آن موقع، من اطمینان داشتم که خیلی بیش تر از این ها می فروخت! به امید روزی که فیلم شاه کار بسازی...
با احترام مسعود بهارلو سه شنبه - ۱۱/تیر/۱۳۸۷ تهران
دهه ی اول تابستان ۱۳۸۷
دهه ی اول تیر ماه امسال، آبستن حوادث بسیاری بود که در کنار هم قرار گرفتن آن ها، جالب توجه است: - لغو امتیاز روزنامه ی تهران امروز - پلمپ انجمن صنفی روزنامه نگارن - توقف پخش برنامه ی زنده و چالشی مثلث شیشه ای - تهدید شدن ایران به حمله ی نظامی، توسط تل آویو - فرو ریختن آپارتمان ۷ طبقه ای در سعادت آباد و کشته شدن ۲۵ نفر بدون هیچ گونه توضیحی، این مطلب را به پایان می رسانم!
سه شنبه - ۱۱/تیر/۱۳۸۷ تهران
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:46 توسط مسعود بهارلو |
|
|
بابت تاخیر در نوشتن پست جدید / از همه ی دوست های نازنین / عذرخواهی می کنم.
داوودنژاد رو عشق است!
دیدن تازه ترین اثر علی رضا داوودنژاد - «تیغ زن» - را به همه ی سینما دوست ها توصیه می کنم. خیلی خیلی / فیلم نشئه ای ست! این قدر نشئه ست که شاید هیچ چیز ازش نفهمید! باز هم / داستان فیلم داوودنژاد در شمال ایران - دیارش - می گذرد و باز هم رضا داوودنژاد / در آن بازی می کند! ...و چه قدر / بامزه و درخشان بازی می کند. در کل / همه ی بازی گرهای فیلم جدید داوودنژاد / درخشان بازی می کنند... یادداشت ام را درباره ی این فیلم / در ادامه ی همین پست / بخوانید.
حمید محمدی محمدی
یک مسعود بهارلوی جعلی و کلاش است!
******************
مدت هاست / یک روزنامه نگار دسته چندم / کلاش / دزد و کلاه
بردار که نام واقعی اش / حمید محمدی محمدی ست / با عنوان
مسعود
بهارلو که اسم شناس نامه ای و حقیقی من است و قابل استناد / اقدام
به نوشتن مطلب در مطبوعات (من جمله: هم شهری) می کند و با
امضای بنده که امضای تایید شده ای در بین اهالی سینما و
مطبوعات...و رسانه های گروهی ست به نگارش مطلب های اش می
پردازد. این موجود بی چشم و رو / هیچ قصدی به جز کسب اعتبار از
امضای معتبر این جانب / برای خود ندارد و در حال سواستفاده از
نام / اعتبار و آبروی صاحب امضای مسعود بهارلوست. جالب این
جاست که این فرد گم نام...به تذکری هم که با فرستادن ای-میل به
صندوق پستی اش داده ام / اهمیتی نداده و هم چنان در حال انجام
عمل کثیف و غیر انسانی اش است.
برای آشنایی با تصویر این مزدور و خواندن بیوگرافی اش / این جا /
کلیک کنید.
این فرد بی وجدان / کار را به جایی رسانده که با عنوان بنده / جایزه
هم دریافت کرده است. هر چند که با مطلب خودش جایزه برده / اما
عنوان مسعود بهارلو را یدک می کشیده است. کاری وقیحانه تر /
گستاخانه تر / بی شرمانه تر و ننگین تر از این سراغ دارید؟!
برای دیدن سند جنایت این بی نام و نشان / این جا / کلیک کنید.
به زودی از این فرد / به مراجع صنفی / قانونی و قضایی شکایت
خواهم کرد...
یادداشتی بر فیلم «تیغ زن»...اثر جدید علی رضا داوودنژاد
اسنیف...سینما...و سفر شمال!
علیرضا داوودنژاد که همیشه، پارتیزانی فیلم تولید میکند؛ این بار با
«تیغ زن»، سر و کلهاش در سینماها پیدا شده...فیلمی که در کلام
اول، فقط میتوان گفت: «خیلی خیلی نشئهست!»
داوودنژاد، چند سالیست که دو مدل فیلم میسازد: یا مدل فیلم مشنگی
مثل «هوو»...یا مدل فیلمهای عجیب و غریب مدرنی، مثل «بچههای
بد» که آغازکنندهی راه جدید این کارگردان در فیلمسازی بود و
موردهای قابل مثال بیشتری دارد: مانند «ملاقات با طوطی» و
«هشت پا».
این بار اما، داوودنژاد با ترکیب هر دو مدل سینمایش، دست به خلق
«تیغ زن» زده است که حاصل کار، یک فیلم نشئهی تمام عیار از آب
در آمده است! فیلمی که همانند کاراکترهایش توپ توپ است...خیلی
بالاست و روی ابرها! این ترکیب خیلی جواب داده و عیار فیلم را به
نسبت محصولهای سینمای ایران در چند سال اخیر بالا برده است.
درست همان گونه که شعار تبلیغی فیلم میگوید: «فیلمی که تاکنون
ندیدهاید»! به وضوح میتوان گفت که شعار درست و بهجاییست.
کارگردانی فوقالعاده و فیلمبرداری جمشید الوندی، فیلم خوشساخت و
چشمنوازی را پیش روی مخاطب قرار میدهد. دکوپاژ داوودنژاد،
بهخصوص در بخشهای اتومبیلسواری و لب ساحل، درجه یک و
ناب است. یادمان نرود که بزرگترین کارگردانهای سینمای ایران هم
به بخشهای اتومبیلی فیلمهایشان که میرسند، خیلی ساده و کلیشه
ای با قضیه برخورد میکنند و اقدام به طراحی پلان متفاوت نمیکنند؛
اما داوودنژاد، این کار را در «تیغ زن» میکند و فوقالعاده هم میکند!
ساختار مدور هم که کمتر در بین فیلمسازهای ایرانی طرفدار دارد، از
بزرگترین ویژگی های فیلم است.
تدوین مهران قدکچیان، تاثیر بهسزایی در «تیغ زن» گذاشته است.
کات های دقیق، بالانس مناسب بین ریتم و تمپو و پایین بودن تایم
روانی فیلم، به طوری که تماشاگر، بههیچوجه احساس نمیکند، نود
دقیقه گذشته است؛ مهم ترین نکتههایی هستند که در تدوین فیلم به
چشم میآیند.
بازیهای صمیمی و صادقانه، واقعی و باورپذیر، گرم و تاثیرگذار کل
تیم بازیگری «تیغ زن»، آدم را به وجد میآورد. تمامی بازیگرهای
این فیلم، با درک درست از کاراکتر...رعایت شیوههای بیانی منطبق بر
خصوصیتهای شخصیتشان...ترکیب درست احساسهای درونی و
بیرونی...و واقعی و باورپذر درآوردن میزانسنهای کارگردان؛
بازیهای خلاقانه و منحصربهفردی رو کردهاند!
درنهایت؛ قصهی شیرتوشیر و فیلمنامهی پریشان «تیغ زن»، به طور
کامل، برآمده از درونیات کاراکترها و وضعیت و موقعیت اجتماعی
سردرگمشان است...به طوری که در فیلم، نباید به دنبال داستان و
روایت گشت و فقط باید با شخصیتها همراه شد...شخصیت هایی که
همه نشئهاند...چه مصرف کرده باشند و چه نکرده باشند! فقط باید، پا
به پای فیلم تمام نشئهی «تیغ زن» رفت و دم برنیاورد و فکر نکرد!
تاثیرش را خود فیلم، خود به خود، مدتی بعد و به
موقع میگذارد...خیالتان تخت!
یار برزیلی آتش
نشئه و مست و خراب ام
در آتش مرداد این مرد مجازی
چراگاه
حیران است
بند
عریان
سر از پا نمی شناسد
جنگل از فرط فرشته ها
من و تو
ما بودیم
که خندیدیم در آلبوم
و صدای جناب زردآلو
در عرش پیچید
ماتم و
ماتحت و
ملزومات الکلی
هه...
پوچ بود دست ام
خارج شو از خیال خام
که آتش
آب است و بس
زهی!
هورا!
هیپ هاپ!
سگ ها، نعره می زنند روی ابرها
وقلاده ها
صف می کشند در برابر خطوط هجده قدم
نشئه و مست و خراب ام
در آتش مرداد این مرد مجازی
چندوجهی می شود هندوانه
و حس بویایی فشنگ...
تیر وتفنگ و ترازو
مرد چاق چاقو به دست
شتک
شلیک
آتش
میان آسمان، تانگو می رقصد
با یار برزیلی اش
و من
در اندیشه ی خریدن خورشید
خر نشو پسر!
تیک، تاک
وطن پوش
شیر، شاه
من ام...کو؟
مات و مشکوک
میان ترانه های بداهه
یکه تازی سگ در دشت پنبه
فوت آب شدیم و
کوزه را سرکشید تا ته...
چاه
به معنای زیبایی شناسی پیرزن
و زن
و زن
و
زن؟
نشئه و مست و خراب ام
در آتش مرداد این مرد مجازی
پلی استیشن، ابزار جدیدی ست
برای کشتن مدافعان حریف
شاه
با سنجش کبریت
و آتش
اسیر خرافه های یک مرد زنگ زده
من ام و
یک ستاره
روی شانه ی ستوان
آن وقت ها که سرباز بودم
ترسو هم بودم!
لالایی هم
یادم رفته مادر
خواب است، مزرعه ی پرورش قارچ؟
یا
تمام وجودش را دلار پر کرده؟
هه...
ه...ا...ی
می زنم زیر آواز
که من
چتری خوش آب و رنگ ام!
درخشان ترین خورشید جهان
توی ویترین این حاج آقا
سلام به سیب درختی
سلام به جغرافیای دبستان
سلام
به هندوانه و خیار
پنیر و ریحان و ایوان...
غروب شد
ماه شد
پلنگ به آخر رسید؟
خواب ات به خیر، خرگوش
چه قدر، هویج کاشتیم و
میلیونر نشدیم!
ه...و...ف
نشئه و
مست و
خراب ام
ای
مرد مردادی!
یادش به خیر
روزهای زندان!
خرافات را زیر پا گذاشت و
پا به فرار
شیر
از درون بستنی!
***
مسعود بهارلو
دوشنبه - 6/اسفند/1386
تهران
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 6:59 توسط مسعود بهارلو |
|
|
"مسترپیچ"
جغرافیای جن زدهی کلمات در سیطرهی اسبهای پنهان اریکهی نیوتن این چریکه اسیر کابوس است شطحیات شیخ محمود سمنانی بحرطویل منظومهی کبریت شده یاللعجب کنسرو یونجه و صابون چه هجویهی عظیمی! ای آکروباتکارها کاراتهکارها کارخانهداران سرزمین پیاز در مسجد کوفه غوغایی برپاست پینک فلوید امشب در رباط کریم کنسرت میدهد عارف قزوینی و برناردو برتولوچی شهرهی مجلساند مکالمهی اجتماعی - سیاسی مورچه و ملاعمر خاک گرفته خانهی پلنگ را نجات دهید این مرد ملنگ را صدای شیرینعسل در اجاق که آید به تن، تنگ این جفنگ را کارد به استخوان سیبزمینی رسیده و آرشه، اسکی بازی میکند بیا بریم به مزار...ملاممد جان ببخشید آقا من...مردی هستم اسیر خواب اما...هوا کمی سرد شده ترانهسراها به دربار میخزند ساب ماشینها، میترکانند اتوبان مدرس را مریلین مونرو در پارک ملت نرسیده به سازمان صدا و سیما من دارم خواب میبینم شتک میزند...شیر به شکم آقا پرانتز باز مرغابی خسته پرانتز بسته بوق تو بوق مادرت خواهربوق بوق کش نامرد پنجره را ببند درحالحاضر لشکر بشقابپرندهها از دشت کویر میگذرند به خودتان، پتو بپیچید که بیرون کوکاکولا استیک خوک و کمی هم، شراب هشت ساله میفروشند نمایندگی مسترپیچ تقدیم میکند: کرگدنها به بهشت نمیروند *** مسعود بهارلو (شنبه - 6/بهمن/1386 / تهران)
ارزش گذاری فیلم های جشن واره ی بیست وششم فیلم فجر از دید این جانب این ارزش گذاری، بر مبنای استانداردهای سینمای ایران و سقف توقعی که از این سینما وجود دارد، شکل گرفته است. ترتیب ارزش گذاری از بالاترین ارزش تا پایین ترین: فوق العاده خیلی خوب خوب متوسط ضعیف بی ارزش 2 بار بی ارزش 3 بار بی ارزش 4 بار بی ارزش 5 بار بی ارزش به همین ساده گی (رضا میرکریمی) ..................................................... 3 بار بی ارزش آتش سبز (محمدرضا اصلانی) ................................................................... 5 بار بی ارزش در میان ابرها (روح الله حجازی) ............................................................ خوب باد در علف زار می پیچد (خسرو معصومی) ...................................... متوسط کنعان (مانی حقیقی) ................................................................................. فوق العاده همیشه پای یک زن در میان است (کمال تبریزی) ...................... خوب تنها دو بار زنده گی می کنیم (بهنام بهزادی) .................................. خوب دل شکسته (علی رویین تن) .................................................................. 5 بار بی ارزش محیا (اکبر خواجویی) ................................................................................ بی ارزش چراغی در مه (پناهبرخدا رضایی) .......................................................... ضعیف آواز گنجشک ها (مجید مجیدی) ........................................................ خوب نشانی (فریدون حسن پور) ....................................................................... 5 بار بی ارزش استشهادی برای خدا (علی رضا امینی) .............................................. متوسط دیوار (محمدعلی طالبی) ........................................................................... خوب |