تبليغاتX
خرده خواب‌های خراب
روزنوشت، شعر و داستان، نقد و یادداشت سینمایی

 

 

۲۴ پرسش متفاوت از ۲۴چهره‌ی سینمایی

 

کفش سیندرلا

 

میان جاده‌ی ابریشم

 

بیست و چهار نفر از چهره‌های متفاوت سینمایی را با یک پرسش مواجه کردیم. این پرسش، نسبت به وجوهات مختلف کاری و اجتماعی هر کس دچار تغییر می شود. پاسخ‌ها در لحظه گرفته شده‌اند و مثل پرسش ها تیتر وارند. پرسش ها و پاسخ ها در فضایی دوستانه و بی تعارف شکل گرفته اند.

 مسعود بهارلو

 

 

 

 

رضا کیانیان

این رضا کیانیان‌های مختلف (رضا کیانیان بازیگر، رضا کیانیان مدرس، مولف، عکاس، مجسمه ساز و ...) با هم اختلاف ندارند؟ هیچ کدام‌شان با دیگری، درگیری پیدا نمی‌کند؟!

- نه! همه شان با هم رفیق اند و هوای همدیگر را دارند!

 

محسن طنابنده

از نظر مالی برای تو، کدام یکی با صرفه‌تر است: فیلم‌نامه‌نویسی یا بازیگری؟!

- بازیگری!

 

کامبیز دیرباز

کامبیز دیرباز تا کی می خواهد هر روز، چاق تر از دیروز شود؟!

- بعد از بازی کردن بخش 60 سالگی نقش نادر در سریال «درچشم باد»، خودم  را لاغر می‌کنم...

 

 

شهرام مکری                                                                        

تو بچه‌ی شهرستانی و از سینمای بسیار کم مخاطب کوتاه، می‌آیی! با این وضعیت، چه می‌شود که موقع نمایش اولین فیلم بلند سینمایی‌ات؛ مردم سر و دست می‌شکنند برایت؟ کف زمین می‌نشینند و موقعی که اسم تو را روی پرده می‌بینند، سوت و کف می‌زنند! این اتفاق‌ها سر نمایش اولین فیلم‌های کیمیایی و مهرجویی و... هم نیافتاده است!

- دو دلیل دارد: 1 / سینما به وجود نسل ما نیاز دارد. 2 / باید به طور شبانه روزی برای فیلم و عرضه‌ی آن، تلاش کرد. من فکر می‌کنم تلاشم را کرده‌ام.

 

فریبا کامران

اسم و فامیلی با مسما و عجیبی داری. خودت فکر می‌کنی، کدام‌شان هستی: فریبنده یا کامران؟

- (می‌خندد.) فریب خورده‌ی ناکام ام! شاید پدر و مادرم فکر می‌کرده‌اند که بچه‌شان، این مدلی می‌شود. بهتر این است که بگویم: هر دوتاش هم نیستم!

 

حمیدرضا پگاه

حمید رضا پگاه از نظر سینمایی، رسما خوش تیپ است! چرا هیچ وقت به آن جایگاه سوپراستاری و جوان اولی (که به شدت پتانسیل‌اش را دارد.) نرسیده؟

-  قسمت، شانس، سلیقه. شاید این سلیقه‌ی تو باشد...نه؟!

 

لیلا زارع

این کیک‌هایی که می‌پزی و می‌دهی به کافهی دوست‌مان، خوش مزه‌ترند یا بازیگری‌ات؟!

-  اگر کسی مثل خودم، شکم دوست باشد؛ کیک‌هایم را بیش‌تر دوست خواهد داشت! تازه... فقط هم به آن کافه، کیک نمی‌دهم. هر کس بخواهد، سفارش می‌گیرم!

 

سپیده فارسی

این اقتباسی که از داستان‌های بیژن نجدی کردی، چقدرش به وجوه «فارسی»ی سپیده فارسی ربط دارد؟

-  اساسا ایران آمدنم و در این جا فیلم ساختنم، نشان دهنده‌ی دغدغه‌ی من است. من بین دو جا زندگی می‌کنم. یک جایی آن وسط‌ها... دو زیستی‌ام. بین دو آب زندگی می‌کنم! البته نجدی را به واسطه‌ی همسرم شناختم.

 

بایرام فضلی

قرض‌های فیلمت را پاس کرده‌ای؟!

-  نه هنوز! پنج سال قبل از آن برای دیگران فیلم برداری کردم تا بتوانم پولش را تهیه کنم، اما همه‌اش جور نشد باقی را قرض کردیم. پنج سال دیگر هم باید برای دیگران فیلم‌برداری کنم تا بتوانم قرض‌ها را پاس کنم. مثل برنامه‌ی بودجه‌ی پنج سال اول و دوم شده است. متاسفانه هنوز هم، فیلم را اکران نکرده اند.

 

حسن یکتاپناه

فیلم جدیدی که - عنوانش یادم نمی‌آید - بعد از «داستان ناتمام» را کار کرده بودی، چه کار کردی؟! چی شد؟!

-  سال 1386 آماده‌ی نمایش شد و اسمش هست: «بی بی». خودم تهیه‌کننده‌اش بودم و برای ساخت آن، پروانه‌ی ساخت ویدیویی گرفتم،  و لی با دوربین 35 آن را فیلم‌برداری کردم... بعد از آن، پروانه‌ی نمایش سینمایی را به ما ندادند. کلی جشنواره‌ی خارجی هم آن را خواستند که نتوانستیم کاری کنیم.

 

سروش صحت

انتهای این سبیلت به کجا وصل می‌شود؟! به کدام جهان؟!

-  سر جایش تمام می‌شود...!

 

شهره سلطانی

با توجه به این که تاتری هستی؛ فرآیند کشتن پیاز، ملودرام است یا تراژدی؟!

-  (می‌خندد.) گروتسک است!

 

رامبد جوان

اگر تو را توی بزرگ‌ترین کپه‌ی آتش تهران در شب چهارشنبه سوری بیاندازند، چه اتفاقی برای آتش می‌افتد؟

-  از خجالت، خاموش می‌شود...!

 

مهرداد ضیایی

چرا مهرداد ضیایی موقع بازی‌اش لهجه‌ی اصفهانی ندارد؛ اما در زندگی عادی‌اش، لهجه دارد؟

-  هنگام بازی، مهرداد ضیایی نیستم. فکر می‌کنم به قدرتی دست پیدا کرده باشم که بتوانم از همه چیز خودم، حتی در لهجه جدا شوم.

 

مسعود رایگان

اگر توی میدان تجریش، محکم بکوبی به سیندرلا... و سیندرلا از یک طرف کادرت خارج شود و لنگه کفشش از سمت دیگر؛ موقع پیاده شدن، کدام سمت می‌روی؟

-  به سورچران‌شان زنگ می‌زنم و می‌گویم: کالسکه‌شان را بسازند و با موش ها بیایند سیندرلا را ببرند!

 

 

سید جمال ساداتیان

وب‌سایت بشرا‌‌‌‌ فیلم چه ربطی به سینما دارد؟!

-  به نظر من، باید وارد عرصه‌های تکنولوژی شویم. قصدمان این است که یک کارگردان وفتی با فیلم‌اش وارد دفترمان شود... در نهایت، فیلم بسته بندی شده‌اش را تحویل بگیرد. این امکان را به وجود آوردیم تا در خدمت سینما قرارش دهیم.

 

سامان استرکی

«صندلی خالی»‌ات چه جنسی دارد و به سمت کجا پرتاب می‌شود؟

-  فایبرگلاس است و می‌رود توی مجمع‌الجزایر لانگرهاوس (واقع در معده)!

 

بابک حمیدیان

فرض کنیم: دجّالی سیاه‌پوست باشی که مردم تحقیرش کنند. اگر آن‌قدر تحقیر ‌شوی که ذره‌ذره آب شوی و اندازه‌ی دیگر مردمان شوی و تبدیل به اتللو... آن‌وقت با دزدمونا چه کار می‌کنی؟!

-  دزمونا می‌شود تمام مردمی که تحقیرم کرده‌اند و...! خیلی وقت است که حوصله‌ی عاشقی ندارم.

 

علی‌رضا زرین‌دست

کمی زرین‌دست بودن را فارغ از شغل و شهرتت، صرفا به عنوان یک صفت و یک نام خانوادگی، توصیف کن.

-  نام‌های ما کد و شماره‌ي ما هستند. باید به نقطه‌ای برسی که تو، تعریف کننده‌ي اسمت باشی و نه اسمت، تعریف‌کننده‌ی تو. افتخار را باید به وجود بیاوری تا اسمت، الگو شود.

 

مازیار میری

اگر قرار بود کشته شوی، دوست داشتی مثل چه شخصیتی در چه فیلمی، بمیری؟ و چه شخصیتی از چه فیلمی تو را بکشد؟

-  دوست دارم کشته شوم و بمیرم در پایان‌بندی «کازابلانکا».

 

فرزاد جودت

سینما بی‌رحم است؟!

-  سینما، زندگی خودش را دارد!

 

مجید برزگر

چرا فیلم نمی‌‌سازی؟! همه‌ی هم‌قطارهایت از تو جلو زدند...

-  فیلم ساختن در این دوره و زمانه، سخت نیست. باید صبر کرد. من معتقدم که نسل ما خیلی عجله می‌کنند. البته قرار است هفته‌ی آینده پروانه‌ی ساخت ما برای فیلم سینمایی «فصل باران‌های موسمی» که یک فیلم شهری ساده است، صادر شود. به تهیه‌کنندگی منوچهر شاهسواری.

 

امیر عابدی

عکاس فیلم، همیشه به معروف شدن آدم‌های دیگر به خصوص بازیگران، کمک می کند. حالا در مورد تو چه اتفاقی افتاده که به عنوان یک عکاس فیلم که پشت دوربین‌ات قایم می شوی و معمولا دیده نمی‌شوی، معروف شده‌ای؟‍

-  من همیشه تلاش کرده‌ام که این نکات را در کارم رعایت کنم: 1-  رفتار حرفه ای مناسب 2– حسن خلق 3- اصالت در بیان 4- به روز بودن.

 

سامان سالور

دوست داشتی کدام پایان‌بندی تاریخ سینما،‌ پایان‌بندی زندگی‌ات می‌شد؟ مفهوم آن پایان‌بندی هر چیزی می‌تواند باشد.

-   صحنه‌ی پایانی‌ سینما پارادیزو که آلفردو در سالن سینما مشغول دیدن فریم‌های سانسوری‌ست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 18:18  توسط مسعود بهارلو | 

 

گفت‌وگوی من با محمدعلي سجادي، نويسنده فيلمنامه، تدوین گر و کارگردان "مخمصه"

(ماه نامه ی "صنعت سینما" / پانزدهم دی ماه ۱۳۸۷) 

سگي که گربه‌ها گازش مي‌گيرند!

 

مخمصه فیلمی گرم، مهیج و خوش ریتم است. با در نظر گرفتن تمامی ضعف های فیلم، در این

بازار بی فیلمی سینمای مرده ی ایران؛ وجود آن را باید غنیمت شمرد. آخرین فیلم سجادی،

شاید شهری ترین فیلم چند سال اخیر سینمای ایران باشد. مردم، کوچه، خیابان، اتوبان، پل،

دیوارها، چراغ ها و... در مخمصه روح دارند و ملموس اند. 

                                                                                              مسعود بهارلو

                                                                                masoud.baharlou@yahoo.com 

                                 

 

چرا مخمصه اين‌قدر دير اکران شد؟ مشکل مميزي داشت؟

نه، خوشبختانه نداشت. کرور کرور شکر! ما با مافياي اکران مواجهيم. شايد دليلش اين است. مملکت ما مدعي ارزش‌هاي فرهنگي‌ست، اما در واقع اين‌گونه نيست. نمي‌گويم من فرهنگي هستم، اما حداقل ضدفرهنگ نيستم.

در اين يکي دوساله، پيگيري عدم اکران فيلم را نمي‌کرديد؟

چون تهيه‌کننده نبودم، پيگيري نمي‌کردم.

از سوي ناجي هنر چه؟ نکند آن‌ها در فيلم مشکلي مي‌ديدند؟

نه، آن‌ها هم با ما همياري کردند، شايد براي اين‌که احساس نمي‌کردند از طرف ما سوءنظري وجود داشته باشد. البته چون دو سال از ماجراي توليدمان گذشته، خيلي جزئيات يادم نيست.

منظورتان از مافياي اکران چيست؟ کمي قضيه را باز مي‌کنيد؟

مافيا، فقط شامل حال سينما نمي‌شود. اين قضيه، بحث عريض و طويلي را مي‌طلبد. در فوتبال، آب، برق و سطوح ديگر جامعه هم اين مبحث ديده مي‌شود. هفتاد درصد سينماي ما دست دولت است. بايد به حال بنياد مستضعفان و حوزه هنري که اکثر سالن‌هاي سينماي ما را در اختيار دارند، گريه کرد. فشرده‌اش را بگويم: سالن کم است، توليد بالاست (البته امسال نه) و سلف‌خرها، دلال‌ها و توزيع‌کنندگان فيلم تعيين مي‌کنند که چه اتفاقي بيفتد. سه چهار مرکز پخش وجود دارد که همه‌چيز دست آن‌هاست. کسي پشت سر ما نيست. پنج سال پيش يک فيلم اکران کردم و ديگر هيچ. تردست را توقيف کردند. هدايت‌فيلم و فيلميران که پخش‌کننده‌هاي شوريده و مخمصه بودند هم تلاشي براي سريع‌تر اکران شدن اين فيلم‌ها نکردند. گويا سنت توقوطي بودن من بايد ادامه پيدا کند.

شوريده چرا اکران نمي‌شود؟

باور مي‌کنيد نمي‌دانم؟ مميزي کوچکي داشت که رفع کرديم. البته در يکي دو شهرستان، فيلم را زودتر از تهران اکران کردند که من اعتراض کردم. آقاي شايسته به شايستگي فيلم را در قوطي نگه داشتند.

تردست واقعاً به تاريخ پيوست؟

بله، آمديم تردستي کنيم و فيلم شيرين بسازيم که کام‌مان تلخ شد. گفتند فيلم تلخ مي‌سازي، از جيب مبارک خرج کرديم تا فيلم شيرين بسازيم که نتيجه اين شد. بنده و سيروس تسليمي به غضب دوستان گرفتار شديم. ناراحت نيستم که چرا فيلم‌هاي همزمان تردست اکران شدند، اما ناراحتم که چرا اين فيلم پشت خط ماند و مانند آن‌ها اکران نشد. تصميم دارم به‌زودي آزمايش خون بدهم. شايد خون من آبي باشد!

چقدر براي تردست هزينه کرديد؟

پنج سال پيش، 150 ميليون تومان.

با هزينه تبليغات؟

بله، که اين هزينه الآن با تورم مي‌شود 350 ميليون تومان.

بنياد فارابي چقدر وام داد؟

چهل ميليون تومان.

باقي بودجه را چطور شريک بوديد؟ چقدر شما و چقدر سيروس تسليمي؟

هفتاد درصد من و سي درصد تسليمي.

چگونه بدهي‌هايتان را داديد؟

مثل يک عمله، پشت سر هم کار کردم و قرض‌هايم را دادم. به عملگي عادت دارم، عملگي سينما. چاره‌اي ندارم، قدرت انتخاب ندارم، يا بايد بميرم يا کار کنم. پدرم به من ياد داده که زندگي کنم. پس بايد کار کنم تا بتوانم زندگي کنم. در زندگي بعدي‌ام هم همين‌طور خواهد بود. احتمالاً يک سگ را بدبخت خواهم کرد. روحم خواهد رفت توي تن يک سگ. آن‌وقت آن سگ بدبخت به اين سرنوشت دچار خواهد شد که يا نتواند پارس کند يا آن‌قدر ذليل مي‌شود که گربه‌ها گازش مي‌گيرند!

الآن بدهي‌هاي فيلم را پاس کرده‌ايد؟

تقريباً و تحقيقاً.

واقعاً هيچي نمانده؟!

فکر نمي‌کنم بيش از پنج يا شش درصدش باقي مانده باشد.

پس در اين چندساله فقط بدهي مي‌داده‌ايد؟

بله، البته به خانواده‌ام هم بدهکارم، چون از دهان آن‌ها گرفته‌ام و قرض‌هاي تردست را داده‌ام.

ساياب را هم تلويزيون پخش نکرد؟

من بايد در قوطي بمانم. سينما و تلويزيون فرقي ندارد. بايد در خودم تجديد نظر کنم. فکر کنم فيلم تبليغاتي هم بسازم، اين‌طور بشود.

رمز چي؟

بعد از شش سال، امسال عيد با حذفيات پخش شد.

حذفيات زياد يا کم؟

کم، در حدي که قصه را مبهم کرده بود.

قصد ندارند سريال جست‌وجوگران را توقيف کنند؟

نه، فعلاً به نظر همه‌چيز مساعد مي‌آيد!

رمان «حيراني» چه؟ آن‌هم غيرقابل چاپ شده؟

«حيراني» را ويرايش مجدد کرده بودم و دو جلدش را يکي کرده بودم که توقيف شده. رمان «با نوشته کشتن» هم هفتاد درصد اصلاحيه خورده، از هفتصد صفحه بايد پانصد صفحه‌اش را حذف کنم! دوستان با چشمي مي‌بينند که ما نمي‌بينيم.

خسته نشديد؟

هيچ‌وقت خسته نمي‌شوم. در واقع هيچ‌وقت از رو نمي‌روم. هميشه انگيزه دارم. اگر سوگواري مي‌کردم، حاصل چه مي‌شد؟ صاحب شوريده، مخمصه، ساياب، جست‌وجوگران و کتاب‌ها چه مي‌شد؟ آن‌وقت گرفتار ماجراهايي مي‌شدم که دوستان آرزويشان بود. همين‌جور که کار مي‌کنم، من را به حاشيه مي‌رانند و انکار مي‌کنند. کار نکنم چه مي‌شود؟

برويم به سراغ مخصمه. بيست دقيقه ابتدايي فيلم به‌شدت ملويلي‌ست و آدم را ياد دايره سرخ مي‌اندازد.

خوشحالم.

چطور به اين فضا نزديک شديد؟

ملويل را خيلي دوست دارم، اما فرمولي از قبل ننوشتم، به طور طبيعي از درون کار جوشيد.

با اين‌که موقعيت پليسي است، اما لحن شاعرانه است.

چون تجربه کار شعر برايم جدي‌ست، من را به سمت و سويي که اشاره کرديد مي‌برد. شعر يعني رسيدن به جوهره کلام. گرايش به حذف يا ميني‌ماليسم و رسيدن به جوهره سينما مي‌تواند براي هر علاقمندي به سينما وجود داشته باشد. ميني‌ماليسم در افسانه مه‌پلنگ و رنگ شب (که يک فيلم شاعرانه خشن است) هم رعايت شده بود. مخمصه هم درست است که ملويلي است، اما ايراني‌ست.

سکانس‌هاي ابتدايي مخمصه دقيقاً جوهره سينمايي دارند. کم‌ديالوگ‌اند، تصويري‌اند و با کنش جلو مي‌روند.

البته يادتان باشد، آدم‌ها را وادار به سکوت کردن بد است و متصنع. هرچند سينما يعني دروغ و ساخت‌وساز، اما اعتقادي به تصنع ندارم. بايد در فيلم، فضاي زندگي و حيات دربيايد.

ولي اين سکانس‌ها اصلاً متصنع نيستند و حتي ملموس هم هستند.

اگر ملموس نبودند که مي‌شدند ادا و شما خوشتان نمي‌آمد و من هم بدم مي‌آمد.

روزگاري که سطح سليقه مردم را تلويزيون به‌شدت پايين آورده، از اين‌جور کار کردن نترسيديد؟

با اطمينان مخمصه را کار کردم. سال‌هاست که نمي‌ترسم. به نظر من کسي که مي‌آيد در سالن سينما با تماشاگر تلويزيون فرق دارد. نمي‌خواهم بگويم سينما بهتر است يا تلويزيون. خلط مبحث نباشد، اما همان‌گونه که اين دو مديوم فرق دارند، تماشاگرهايشان هم فرق دارند. مخمصه فيلم بسيار روشني است. متعلق به سينماي چرتي و شبه‌روشنفکرانه نيست. در آن کنش مي‌بينيم و پرپلان است. همه فيلم‌هاي من به استثناي تردست کدر و نيمه‌روشن هستند، اما مخمصه روشن است. تکليف تماشاگر در همان ابتداي کار روشن مي‌شود: اين دزدها و اين‌هم پليس‌ها. اين يک اصل هيچکاکي است. علاوه بر ملويل‌وار بودن يا برسون‌وار بودن، اين اصل هيچکاکي را هم لحاظ کرده‌ام.

برسون‌وار که نه، افسانه مه‌پلنگ برسوني‌تر است تا مخمصه. برسون خيلي شلوغ و گرم نبود.

البته مخمصه چون شهري است، به سينماي ملويل نزديک‌تر است. از برسون در کار با سکون و جزئي‌نگري آموختم، ولي نگاه يا لحن ابداً برسوني نيست. برسون به همه‌چيز سرد مي‌نگرد و من برعکس. مخمصه خيلي شهري‌تر و اکشن‌تر است. در واقع مي‌خواستم با مخمصه اکشن در شهر را به نمايش بگذارم. قصه چندان مهم نيست، اجرا مهم است. در اين فيلم، بلافاصله در پلان اول، وارد داستان مي‌شويم و روايت از نظر من، پرتي ندارد. افتتاحيه فيلم، موسيقي ندارد، دوربين روي دست است و به سينماوريته نزديک مي‌شود.

مثل رمز.

بله، رمز يک اتود خيلي جدي براي مخمصه به حساب مي‌آيد.

يک سکانس مشترک هم دارند. آدم‌بدها اين‌طرف ميدان هفتم تير و پليس‌ها آن‌طرف.

دقيقاً.

رمز را چه سالي ساختيد؟

بعد از اثيري، سال 1381.

پس جزو اولين تله‌فيلم‌ها به حساب مي‌آيد.

آن زمان اصلاً مفهوم تله‌فيلم باب نشده بود. معدود فيلم‌هايي مثل رمز در تلويزيون ساخته مي‌شد.

همان‌طور که گفتيد در مخمصه يک اکشن شهري مي‌بينيم. به نظر من هم مخمصه شهري‌ترين فيلم چند سال اخير سينماي ايران است، تهران در اين فيلم ديده مي‌شود، مردمش لمس مي‌شوند و جغرافيا و راکورد مکاني در آن معنا دارند، در صورتي که در اکثر قريب به اتفاق فيلم‌هاي سينماي ايران، اين چيزها محلي از اعراب ندارند. وقتي اين چيزها در سينماي ما مفهومي ندارند، شما چرا رعايت‌شان مي‌کنيد؟

نفس کار به آدم مي‌گويد که چه کار کند. مخمصه يک قصه قراردادي دارد، اما طراوتش در همين چيزهاست. پليس يعني شهر، مدنيت و مناسبات شهري.

ولي فيلمسازهاي ما مي‌ترسند دوربين‌شان را ببرند توي شلوغي و مردم.

در اين فيلم، همان‌طور که خودتان اشاره کرديد، اين‌گونه نيست. مخمصه تصويري است از تهران در سال 1385. دوستاني که سنگ سينماي ايراني، واقعي و اجتماعي را به سينه مي‌زنند، چرا فيلم‌هايي مثل مخمصه را جدي نمي‌گيرند. من فرياد نمي‌زنم که فيلم اجتماعي مي‌سازم، اما اين فيلم اجتماعي است. سينماي جدي در اين‌جا يعني عينک زدن! مخمصه از آن جنسي که مسئولان مي‌گويند، فيلم متفاوتي نيست، اما همين که در فکر شما و ديگر دوستان نشسته، براي من کافي است. پاي صحبت آقايان که بنشيني راجع به ملويل، مان، فينچر و... صحبت مي‌کنند، اما به مخمصه که مي‌رسند، ايست مي‌کنند. يا اين‌همه دم از اقتباس از ادبي مي‌زنند، اما جنايت را ناديده مي‌گيرند.

... و حتي حضورها و عنوان‌هاي بين‌المللي‌اش را. الآن اگر يک فيلم در جشنواره‌اي گمنام حضور پيدا کند، آن را در بوق و کرنا مي‌کنند، اما توفيق جنايت در جشنواره قاهره را يادشان مي‌رود.

بله، چون من بلد نيستم فرياد بزنم و خودم را تبليغ کنم.

جايي از صحبت‌هايتان به سينماوريته اشاره کرديد. آن پلان رو به پائيني که شهرام حقيقت‌دوست بعد از فرار از بيمارستان، موتورسواري را سرنگون مي‌کند، يادآور تئوري آندره بازن است. همان مبحثي که مي‌گويد «اگر دويدن يک نفر دنبال خرگوشي را بخواهي نشان بدهي، نشان دادن آن نفر و خرگوش در يک پلان، تأثيرش هزار برابر بيشتر از آن است که آن‌ها را جدا و در پلان‌هاي منفرد ببينيم.» اين تئوري سينماوريته دقيقاً در اين سکانس از مخمصه مصداق دارد. ضربه زدن حقيقت‌دوست به موتورسوار و سرنگون شدن او را در همان تک‌پلان مي‌بينيم.

نظرتان کاملاً درست است. تأکيد من بر اين بود که در اکشن‌ها به اين سمت برويم. ما در اين فيلم سه امکان داشتيم که فيلم را به رخ بکشيم: يکي حضور پيمان ابدي در مقام مديريت بدل‌کاري، ديگري اميررضا معتمدي به عنوان مدير جلوه‌هاي ويژه کامپيوتري و سوم اين‌که مي‌توانستيم به سمت اکشن فانتزي و آبستره برويم، اما از آن‌ها در حدي استفاده کرديم که به باورپذيرتر شدن و واقعي‌تر بودن فيلم کمک کنند. اتفاقاً اين پلان که گفتيد براي من هم خيلي مهم بود و خودم آن را فيلمبرداري کردم.

جداً؟!

بله، يکي از پلان‌هاي فيلم است که خيلي دوستش دارم.

مچ‌کات بعدي‌اش هم خيلي خوب شده.

اين مچ‌کات را هم خيلي دوست دارم. آن انرژي در پلان افتادن موتور، مچ‌کات مي‌شود به تراولينگ دويدن امير دلاوري کنار نرده‌ها که بسيار پرتنش است و ديناميزم خيلي خوبي دارد.

چرا سيمرغ بلورين بهترين تدوين را در جشنواره به يک اپراتور دادند و ديپلم افتخار را به شما؟ تدوين مخمصه فوق‌العاده است و به نظر من، بهترين تدوين آن سال متعلق به اين فيلم است.

تشخيص هيأت داوران است. لابد آن فيلم که سيمرغ تدوين گرفت، فيلم مهمي بود و اين فيلم نبود!

مگر نبايد عقبه آدم‌ها را در نظر گرفت؟ شما سال‌هاست فيلم مي‌سازيد و تدوين مي‌کنيد.

چه چيزي از عقبه من در اين سال‌ها حفظ شده که اين يکي حفظ شود؟ به‌هرحال نمي‌توانم در اين ارتباط نظري بدهم. خوشحالم که جواني را تشويق کردند. بعد از سي سال کار، قرار بود به ما هم جايزه‌اي بدهند که دادند.

فقط يک ديپلم؟

هنوز مانده تا ليسانس بدهند! مخمصه را هر کس ديگري ساخته بود، احتمالاً کلي جايزه مي‌گرفت. شايد احساس کرده‌اند فيلم خوبي نبوده، اما تدوين خوبي داشته. اين را در نظر نمي‌گيرند که تدوينگر با مصالح خوبي که کارگردان در اختيارش مي‌گذارد، يک تدوين خوب را انجام مي‌دهد. تدوينگر که نمي‌تواند معجزه کند.

آن‌هم در جايي که کارگردان و تدوينگر يک نفر هستند.

بله، حتي اگر اين را در نظر نگيريم، باز هم اين حرف معنا دارد که مگر مي‌شود تدوين خوب باشد، اما کارگرداني، بد؟ سينماي ما، سينماي مضمون است و دچار کج‌فهمي. منتقد و مميز خيلي جاها با هم همسو مي‌شوند و من خيلي قرباني اين قضيه شده‌ام.

فکر مي‌کنيد مشکل چيست؟

احمد طالبي‌نژاد جزو معدود کساني بود که صادقانه اين را به من گفت: «از موش و گربه‌بازي بدش مي‌آيد!» منتقد و روشنفکر با پليس به عنوان يک نشانه از قدرت و داستان‌هاي قراردادي مشکل دارند. در فضاي محفلي، ما جماعت دوهزار جلدي از يک سو و مميزان بامرام از سوي ديگر اين مساله بغرنج را به وجود آورده‌اند که چه کسي فيلم مي‌سازد، بعد خود فيلم مهم است. سينماي پليسي وقتي قرار است حتي خود پليس براي آن جشنواره برگزار کند، مبدل به همين مي‌شود که امسال ديديم: گستره فيلم‌هاي اجتماعي... تا باز به همان‌هايي جايزه بدهيم که قبلاً داده‌ايم.

فيلم‌هاي شما هم از بار اجتماعي عاري نيست، بلکه به‌شدت اجتماعي است.

رنگ شب آيا فارغ از طرح معضلي بود که چند ماه بعد از ساختن فيلم من بروز پيدا کرد و قاتل مشهدي آشکار شد؟ جنايت، بازجويي يک جنايت، گزل يا شيفته کدام‌شان از اين مساله عاري هستند؟ خود همين مخمصه، از اين اجتماعي‌تر مي‌شود؟

همه بازيگرهاي فيلم جزو بازيگرهاي خوب سينماي ما هستند، اما دزدها درجه يک بازي مي‌کردند و پليس‌ها آن‌قدر که بايد خوب نبودند. احساس مي‌کنم انتخاب‌ها و چينش‌شان خوب نبوده.

بخشي از انتخاب‌ها و چينش بازيگران آگاهانه و بخشي از آن، به خاطر اجبار در شرايط صورت گرفته است.

چه شرايطي؟

ما در يک ضرب‌العجل زماني دست به توليد فيلم زديم. خيلي از بازيگرها در زمان محدودي که ما داشتيم و بايد فيلم را به جشنواره پليس مي‌رسانديم، سر کار بودند. از ميان گزينه‌هاي موجود، سعي کردم بهترين‌ها را انتخاب کنم، البته در انتخاب بازيگران پليس به عمد چنين چيدماني داشتيم.

چرا؟

چون طراحي شخصيت‌هاي فيلم اين‌گونه بوده که پليس‌ها از دزدها عقب باشند، پليس‌ها را دست‌وپاچلفتي‌تر گرفتيم. ديالوگ آخر جنايت را اگر يادت باشد، سياوش (شهرام حقيقت‌دوست) مي‌گويد: «خيلي خب، شما برنده شديد» و بازرس (جمشيد هاشم‌پور) هم جواب مي‌دهد: «کي مي‌دونه کي برنده‌اس، کي بازنده؟» يک نکته ديگر هم هست، ديالوگ‌هاي دولبه‌اي در سراسر مخمصه وجود دارد که من خيلي دوست‌شان دارم. گفتن ديالوگ‌هاي دولبه خيلي سخت است و چون دزدهاي فيلم خيلي آرتيستيک‌تر بودند، به‌شان نشسته.

جدا از مساله بازي‌ها، خلوت‌هاي فيلم هم انصافاً درآمده است. هم خلوت دزدها، هم خلوت پليس‌ها.

پس طراحي درست است. پليس هم آدم است، مثل همه آدم‌هاي ديگر. البته هنوز هم جا دارد که به خلوت پليس ايراني نزديک شويم تا سينماي پليسي‌مان جان بگيرد و جا بيفتد. ما در مخمصه بيست يا سي درصد به اين خلوت نزديک شديم.

گريم فيلم بعضي‌جاها لنگ مي‌زند. مثلاً گريم مسعود رايگان فوق‌العاده است، اما مصنوعي‌بودن سبيل فرهاد قائميان توي چشم مي‌زند.

شما بيننده‌ايد و حتما راست مي‌گوييد. عوامل اين فيلم کارشان را درست انجام داده‌اند؛ ايراد از ماست. واقعيت، پول و امکانات و دو دوتا چهارتاي سينماي ما را هم بايد در نظر گرفت.

برگرديم سر بازي‌ها. مسعود رايگانِ مخمصه بي‌نظير است.

مي‌خواستم اين نقش، يک آدم کم‌حرف و اسطوره‌اي باشد که خوشبختانه هم درست درآمد. خود مسعود رايگان چون عادت نداشت از اين نقش‌ها بازي کند، نگران بود و تا مدت‌ها با دل‌واپسي او بايد مي‌جنگيدم. البته از اواسط فيلمبرداري به بعد، خيالش راحت شده بود و بدون نگراني جلوي دوربين مي‌رفت.

خيلي هم در اين فيلم، چهارشانه، قدبلند و تنومند به نظر مي‌رسد.

خب ژان گابن ما بود. الآن واقعيت دارد از سينما تقليد مي‌کند.

شهرام حقيقت‌دوست هم که مثل هميشه در فيلم‌هاي شما عالي بازي مي‌کند، باز هم در مخمصه درخشيد.

در بعضي از کارها، بعضي از آدم‌ها با هم چفت مي‌شوند، در بعضي‌جاها نه. با شهرام سه چهار کار کرده‌ام و با هم چفتيم. او بسيار بازيگر باهوش و خوبي است. خيلي در نقش ياشار خوب بود. دقيقاً همان چيزي را که مي‌خواستم، درآورد. تند و تيزي، وروجکي و مثل گربه اين‌طرف و آن‌طرف جهيدن و خزيدن ياشار را به بهترين شکل اجرا کرد و باورپذير از کار درآورد. شهرام، بچه کوشايي است و براي نقشش خيلي زحمت مي‌کشد. شايد هيچ‌کس فکر نمي‌کرد او بتواند طنز کار کند، اما براي اولين‌بار در تردست به شکل مطلوبي اين کار را کرد. انعطاف‌پذيري را در او ديدم.

به رغم اين‌که لاله اسکندري يکي از بهترين بازيگرهاي اين فيلم است و يکي از بهترين بازي‌هاي عمرش را در اين فيلم کرده، اما رمانس بين او و مهدي پاکدل که او هم بازيگر خوبي‌ست، درنيامده.

شايد به اين دليل است که نمي‌توانستيم به آن‌ها نزديک‌تر بشويم و ارتباط بين اين دو شخصيت را بيشتر نشان بدهيم.

به‌هرحال لاله اسکندري خيلي خوب يک نقش دولبه را بازي کرد و خوب توانست شخصيتش را در ابهام باقي بگذارد.

به نظر من هم همين‌طور  است. او به‌خوبي يک نقش Femme Fatale دولبه را ايفا کرد.

سکته‌هاي پلان‌هاي حرکتي فيلم عمدي بود يا اشکال فيلمبرداري؟

وقتي با لنز تله فوتو تراولينگ کنيد، سکته و لرزش به وجود مي‌آيد و من اين را مي‌خواستم، چون مي‌خواستم اداي واقعي بودن يا به‌اصطلاح مستند بودن از يک سو و از سوي ديگر تنش را به وجود بياورم.

چرا انفجار اتومبيل در سکانس سرقت بانک را کامپيوتري کار کرديد؟

ده يا بيست درصدش برمي‌گردد به گروه جلوه‌هاي ويژه که نتوانستند سر فيلمبرداري انفجار خوب بزنند. بعدش هم نمي‌توانستيم سکانس را نصفه و نيمه بگيريم...

يعني چه؟

چون امکان دوباره انفجار زدن را نداشتيم. روز بعدش نمي‌توانستيم امکانات آن سکانس را دوباره فراهم کنيم. اصلاً بايد فيلمبرداري را به رغم ميل‌مان تمام‌شده مي‌دانستيم که دانستيم.

سکانس سرقت از بانک را چندروزه گرفتيد؟

بيرون بانک را يک‌روزه گرفتيم.

يکي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي مخمصه اتمسفرش است. فضاسازي در سينماي ما ظاهراً امر غريبي به حساب مي‌آيد و اصولاً صورت نمي‌گيرد. وقتي با يک فيلم رئال مثل مخمصه سروکار داريم، فضاسازي بسيار سخت مي‌شود.

شايد به دليل پيشينه نقاش‌بودنم است که فضاسازي را دوست دارم و در فيلم‌هايم لحاظ مي‌کنم. هر اثري بايد جهان خودش را بيافريند. من براي هر فيلمم، بافت يا ساختاري مختص به همان فيلم طراحي مي‌کنم. اتمسفر امر بسيار مهمي است. تصوير بايد عيني باشد و اتمسفر جزو لاينفک ماجراست. بدون معماري و فضا، سينما به وجود نمي‌آيد. موسيقي آبستره است، ولي آن‌هم بايد فضا بسازد.

گفتيد موسيقي؛ موسيقي سعيد شهرام هم خيلي خوب بود و روي فيلم نشسته بود و حتي متفاوت با موسيقي فيلم‌هاي پليسي ديگرمان به نظر مي‌آمد.

بله، موسيقي مخمصه يکي از کارهاي خوب سعيد شهرام است. به نظرم او در موسيقي فيزيکال موفق‌تر است، مثل استفاده از سازهاي روحوضي‌اش در تردست.

راستي فيلمنامه به شما پيشنهاد شده بود؟

بله، فيلمنامه‌اي به من پيشنهاد دادند که به شکلي مکانيکي از روي مخمصه مايکل مان نوشته شده بود. مجبور شدم فيلمنامه را از اول بنويسم.

چندروزه نوشتيد؟

در عرض بيست روز، دو بار فيلمنامه را نوشتم. باقي اِعمال نظرها را هم در اجرا لحاظ کردم.

چرا اين‌قدر از کلوزآپ استفاده مي‌کنيد؟

به دليل عمق ميدان از تله فوتو زياد استفاده مي‌کنم. تله فوتو را خيلي دوست دارم و به نماي بسته خيلي علاقمندم، البته در مخمصه به‌وفور لانگ‌شات و اکستريم لانگ‌شات هم وجود دارد. ترکيب فول‌شات و کلوزآپ‌هاي سکانس محاکمه لالي، نمونه خوبي است. ديالکتيک پلان‌هاي بسته و پلان‌هاي باز، جوهره بصري مخمصه را تشکيل مي‌دهد.

ولي ديگر از پلان ــ سکانس در اين فيلم خبري نيست؟

چون نمي‌طلبيد، برعکس تقطيع را مي‌طلبيد.

ضرورت دوربين روي دست در مخمصه چقدر بود؟

قرار بود دوربين سيال‌تر و آزادتر باشد. فيلم‌هايي مثل اثيري و جنايت ساخت‌شان با مخمصه فرق مي‌کند. نمي‌شود از قبل بدون در نظر گرفتن داستان و ضرورت‌هاي آن، لحني را به فيلم تلقين يا تزريق کنيم که مثلاً بشويم مؤلف. مؤلف بودن به معناي ديکتاتور بودن نيست. اثيري و جنايت سوبژکتيو بودند، اما مخمصه ابژکتيو است. در مخمصه سوبژکتيو ماجرا به دل خواب و رؤيا مي‌رود.

از کَلَک‌زدن‌هاي شخصيت‌هاي فيلم به يکديگر هم خيلي خوشم آمد. فيلم را شوخ‌وشنگ کرده.

کَلَک زدن در بازي موش و گربه اجتناب‌ناپذير است و شوخ‌وشنگي، فيلم را به زندگي نزديک‌تر مي‌کند. تناقض تلخي فيلم و اين شوخ‌وشنگي‌ها، اثر را ملموس‌تر کرده است. من وايلدر، هاوکس و هيچکاک را به همين جهت دوست دارم.

در کل، مخمصه فيلم خوش‌خوراک و خوش‌هضمي است.

مي‌خواستم فيلم مثل پفک يا شکلات، خوشمزه و خوش‌خوراک باشد. مي‌خواستم آن را طوري بسازم که بشود آن را چندبار ديد و خسته نشد. اميدوارم چنين باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:38  توسط مسعود بهارلو | 

دور... کم... تاثیرگذار!

گفت‌وگو با پگاه آهنگرانی، بازیگر «خواب زمستانی»
(هفته نامه ی سینما / دوره ی جدید / شماره ی هفتم)

... فیلم مستندش (محاکات غزاله علیزاده) را از جشنواره‌ي فیلم مستند «حقیقت» خارج کرده بودند. این گفت‌وگو درست در ساعت نمایش فیلم مستندش (که به جای آن، فیلم دیگری را نمایش دادند.) و در رستوران زیر پله‌ای سینما فلسطین، همراه با آمبیانس تماشاگرهای جشنواره انجام شد. یک لحظه تصور کردم که اگر الان منیژه حکمت جای دخترش در سینما فلسطین (محل برگزاری جشنواره‌ی فیلم مستند «حقیقت») حضور داشت، سر و صدایی راه می‌انداخت که بیا و ببین! اما پگاه آهنگرانی، اعتراضی هم اگر داشت، از خود بروز نمی‌داد.

                                                                                                             "مسعود بهارلو"       

                               

                               

 

 چرا مثل هم سن و سال‌هایت به آن جایگاهی که باید در بازیگری نرسیدی؟ مثل گل‌شیفته فراهانی، ترانه علیدوستی و... با توجه به این که تو شاید خیلی زودتر یا حداقل هم‌زمان با این بازیگرها، بازیگری در سینما را شروع کردی!

 خب... من...به اندازه‌ی آن‌ها انرژی نگذاشتم، در ضمن، هدفم بازیگری نیست! دوست دارم که فیلم بسازم.

 چرا بازی می‌کنی؟

 من خیلی کارها می کنم که جنبه ی سرگرمی دارند و به آدم لذت  و نشاط می دهند؛ مثل ساز زدن، استخر رفتن و همین بازیگری...

پس بازیگری برای تو فقط یک سرگرمی ست؟!

صرفا یک سرگرمی نیست. این کار را می‌کنم که در عرصه‌ی سینما بمانم  و حضوری مستمر داشته باشم تا بتوانم به فیلم‌سازی‌ام برسم.

 بازیگری برای تو پل است؟

 نه... پل نیست!

 اشکالی ندارد که به عنوان پلی منتهی به کارگردانی به بازیگری نگاه کنی... خیلی از بازیگرها این کار را کرده‌اند!

  نه! ولی من بازیگری را پل فرض نمی‌کنم... با هر کارگردانی که کار می‌کنم، چیزی از او یاد می‌گیرم.

  مثلا چی...؟

 نگاهش به سینما و فیلم‌سازی... این که چه‌گونه با سینما برخورد می‌کند و چه‌گونه می‌خواهد قصه‌اش را تعریف کند.

  از سیامک شایقی چه چیزی یاد گرفتی؟

 به نظرم، سیامک شایقی کارگردانی‌ست که به درست‌ترین و کامل‌ترین شکل، دکوپاژ کلاسیک را می‌شناسد.

 دیگر چه چیزهای از کارگردان‌های مختلفی که با آن‌ها کار کردی، یاد گرفتی؟

 دقیقا نمی‌توانم بگویم که از هر کدام چه چیزی یاد گرفتم. قطعا کار کردن با یک گروه درست و ‌درمان و یک کارگردان خوب، تاثیرهای خوبی روی آدم می‌گذارد. از این تاثیرهاست که آدم تجربه کسب می‌کند.

 شناختت از کارگردانی، در بازیگری کمکت نمی‌کند؟

 خیلی تاثیرگذار است...

 بازیگرهای زیادی هستند که از هیچ چیزی سر درنمی‌آورند. دوربین را نمی‌شناسند... دکوپاژ را... آتمسفر صحنه را... و حتی ریتم و تمپو و خیلی چیزهایی دیگر را... چه قدر معتقدی که بازیگر باید این چیزها را بشناسد؟

 خیلی... بازیگر باید مونتاژ را هم خوب بشناسد...

 دقیقا...

 بازیگرها باید بروند سر مونتاژ فیلم‌ها بنشینند تا اضافه‌های بازی‌شان را خوب ببینند.

 مونتاژ را کی یاد گرفتی؟

 اول رفتم مونتاژ را یاد گرفتم، بعد رفتم سروقت کارگردانی...

 چرا می‌خواهی فیلم بسازی؟

 چون دوست دارم!

  نه... همه، این کار دوست دارند! تو د ر فیلم‌سازی به دنبال چه چیزی هستی؟

 دنبال چیزهایی که به روحیه‌ام نزدیک باشند...

 دقیق‌تر بگویم... می خواهی فیلم‌ساز شوی که چه کار کنی؟

 دوست ندارم شعار بدهم.

 من هم نمی‌گویم شعار بده... هدفت چیست؟ فیلم‌سازی چه چیزی دارد که به روحیه‌ی تو نزدیک است؟ خلق کردن؟ قصه گفتن؟ چی؟!

 مجموعه‌ای از همه‌ی این‌ها... من نمی‌توانم دقیقا بگویم چی... خیلی حسی‌ست!

 حالا فیلم‌سازی را در نظر نگیریم. فرض کنیم فقط بازیگری. چرا فقط نقش‌هایی بازی می‌کنی که به سن چهره‌ات نزدیک‌اند؟ چرا مثلا نقش یک زن ازدواج کرده را بازی نکرده‌ای؟ چه قدر از این قضیه به چهره‌ات مربوط مي‌شود و چه‌قدرش به انتخاب‌های خودت؟

 بیش‌تر به انتخاب خودم بر می‌گردد. ترجیح می‌دهم نقش‌هایی را بازی کنم که به خودم نزدیک‌تر باشند.

 چرا این‌قدر نقش کوتاه بازی می‌کنی...؟

 خیلی نیست... در «خواب زمستانی» نقشم کوتاه است یا در «سه‌زن»؟

 نه... منظورم زمانی است که برای بازیگری در یک پروژه‌ی مثلا 45 روزه می‌گذاری...

 اصولا بازیگر هرچه کم‌تر دیده شود، با حال‌تر است! خیلی از بازیگرها، هر نقشی را بازی می‌کنند، اما من نمی‌کنم. یکی از دلایل کم کار کردنم هم این است که می‌خواهم کم‌تر دیده شوم.

 به گزیده کاری برای حفظ سلامت جایگاه بازیگر اعتقاد داری؟

 بله... مردم باید برای دیدن بازیگر عطش داشته باشند!

 مثل همین آب‌میوه‌ها... من، آب‌میوه‌ام را تند تند خوردم، اما تو آن را فرستادی آن‌طرف میز و دور از دستت نگه داشتی تا میل بیش‌تری به آن پیدا کنی! این طوری، فکر کنم خوش‌مزه‌تر می‌شود و بیش‌تر به آدم می‌چسبد.

 باید دور باشی... کم باشی... ولی تاثیرگذار باشی!

 کار تلویزیونی نمی‌کنی؟

 اصلا!

 گفتی دوست داری نقش‌هایی بازی کنی که به خودت نزدیک‌تر باشند... فرشته‌ی «خواب زمستانی» چه چیزی در کاراکترش داشت که فکر کردی به تو نزدیک است؟

 خیلی اکتیو و انرژیک بود. یک جور سبک‌سری هم داشت که من دوست داشتم.

 از یک کلمه‌ای استفاده کردی که یاد چیزی افتادم... وقتی گفتی سبک‌سری، یاد حیرانی کاراکتر خودت افتادم. این حیرانی را در نقش‌هایت با خودت جابه‌جا می‌کنی...

 نه... من فقط در «خواب زمستانی» و...

 بد نیست که... چرا موضع می‌گیری؟! من اعتقاد ندارم که یک بازیگر باید تمام خودش را نابود کند و نقش را بسازد.

 من هم اعتقاد ندارم. خیلی‌ها می‌گویند که خودت را بازی می‌کنی، اما حرفشان را قبول ندارم.

 من هم قبول ندارم که خودت را بازی می‌کنی... کاراکتر تو مولفه‌ای دارد که آن را با خودت به نقش‌های مختلف می‌بری و در بعضی جاها، اتفاقا خوب در نقش می‌نشیند... ولی در بعضی جاها نه... چقدر خودآگاه این کار را می‌کنی؟

 خیلی نه... نمی‌خواهم در مورد مکتب‌های بازیگری صحبت کنم، چون خیلی هم بلد نیستم در موردشان حرف بزنم. حس می‌کنم، این نوع بازی کردن روش درستی‌ست... برای من!

 فکر می‌کنی چه‌قدر از فیلم‌نامه‌ی «خواب زمستانی» در اجرا درآمده است؟

 خیلی بیش‌تر از آن چه فکرش را می‌کردم.

 پس از کار کردن با شایقی راضی هستی؟

 قطعا!

 ترکیب بازیگرهای فیلم را دوست داشتی؟

 بله... یکی از دلایل حضورم، کار در کنار سیمین معتمدآریا بود که خیلی دوستش دارم... و همین طور لادن مستوفی...

 «خواب زمستانی» درست موقعی به تو پیشنهاد شد که دچار آن سانحه‌ی معروف شده بودی. خیلی شایعه‌ها شنیده می‌شد...

 واقعا... خیلی‌ها می گفتند: قطع نخاع شده‌ام... ال شده‌ام... بل شده‌ام... خیلی‌ها هم می‌گفتند: سالم هستم و خودم را به مریضی زده‌ام!

 این شایعه‌ها خیلی خطرناک هستند برای یک بازیگر... این طور اتفاق‌ها و پیامدهای بعدش ممکن است هر بازیگری را فید کند! در ایران، خیلی به این چیزها وقعی نمی‌نهند و ممکن است خیلی‌ از سینمایی‌ها، بعد از یک واقعه، خانه نشین شوند!

 یکی دیگر از دلایل حضورم در «خواب زمستانی» هم همین مسئله بود که به دیگران بگویم: من سالم هستم! هر چند که خیلی اذیت شدم...

 چرا؟

 عکس‌های فیلم که این طرف و آن‌ طرف چاپ می‌شدند، همه به من می‌گفتند که چرا این قدر قوز می‌کنی؟ در صورتی که من قوز نکرده بودم... تمام مدت فیلم‌برداری، کمرم بسته بود. 

 ولی خودت قوز می‌کنی... در زندگی واقعی...

 (می‌خندد.) اما هیچ‌ وقت در فیلم‌هایی که بازی کرده‌ام، قوز نکرده‌ام!

 ولی «خواب زمستانی» خوش یمن بودها... پر کار شدی بعدش...

 قبل از «خواب زمستانی»، خیلی هم کم کار نبودم!

می‌دانم... ولی بعد از آن سانحه و بعد از این که رفتی «خواب زمستانی» را بازی کردی و همه فهمیدند سالمی، سرت شلوغ‌تر شد.

 شاید...

 چرا فیلمت را از جشنواره ی «حقیقت» خارج کردند؟

 (شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و لب پایینی اش را لوله می کند.)

  پارسال هم همین بلا را سر فیلم من آوردند. نگذاشتند در هیچ جشنواره‌ای شرکت کند. توقیفش کردند! آخر یکی نیست بگوید: فیلم کوتاه یا مستند که دیگر توقیف ندارد! مگر این فیلم‌ها چه‌قدر مخاطب دارند؟! همه‌ی کسانی که این فیلم‌ها را می‌بینند، دوست‌ها و دوروبری‌هایمان هستند...

 می‌توانیم خودمان DVD اش را بدهیم، ببرند در خانه ببینند!

 کار هنری تاثیرش را می‌گذارد و خودش را به مخاطب تحمیل می‌کند!

 واقعا!

 اگر مادرت جای تو بود، کلی برای نجات فیلمش سر و صدا می‌کرد یا شاید سینما را به هم می‌ریخت!

 (می‌خندد.)

 برای پخش نشدن فیلمت ناراحت نیستی؟

 چرا خب...  

 فکر می‌کنی چه‌قدر در فیلم‌سازی موفق شوی؟

 نمی‌دانم! واقعا نمی‌شود اندازه‌ای را گفت... به همه چیز بستگی دارد.

 خوت چه فکر می‌کنی؟

 دارم تلاشم را می‌کنم...

 فکر می‌کنی به اندازه‌ای که در بازیگری موفقیت کسب کردی، در کارگردانی هم همین اندازه موفق شوی؟ یا فکر می‌کنی از این پگاه آهنگرانی بازیگری که هستی، بیش‌تر شوی یا کم‌تر؟ یا در همین حد باقی بمانی؟

 واقعا نمی‌دانم!

 راستی... بعد از حادثه‌ای که برای تو رخ داد، باقی‌مانده‌ی سکانس‌هایت در «آتش سبز» را چه‌کار کردند؟

 هیچی... بدون من آن‌ها را گرفتند.

 چند سکانس از بازی‌ات در این فیلم باقی مانده بود؟

 یکی‌دو سکانس خیلی کوتاه...

 از موسیقی چه‌ خبر؟

 دارم کار می کنم کم و بیش، اما نه آن طوری که باید... ولی باید به این کار بیش تر بپردازم. این مدت خیلی گرفتاری کاری داشته ام که باعث شده کم تر به کار موسیقی مشغول باشم.

شنیده ام می خواهی بروی برزیل...

دارم می روم آن جا تا در یک جشنواره شرکت کنم.

برای چه فیلمی؟

همین فیلم مستندی که ساخته ام در مورد غزاله علیزاده.

با توجه به این که فیلمت در این جا مشکل پخش پیدا کرده، می تواند در جشنواره ی خارجی شرکت کند؟

نمی دانم. باید قبل از سفر بروم وزارت ارشاد، ببینم چه می شود.

فکر می کنی مشکلش حل شود؟

امیدوارم. باید بروم ببینم که باید سکانسی و یا پلانی را حذف بکنم تا مشکل حل شود یا نه... ولی فکر می کنم این طوری فیلم دیگر مشکلی نداشته باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 20:51  توسط مسعود بهارلو | 

شیری شده‌ام با قلب گربه!

گفت‌وگوی من با نگار فروزنده، بازیگر فیلم «دعوت»

(هفته‌نامه‌ی سینما / دوره‌ی جدید / شماره‌ی ششم)

بازیگری را در شانزده هفده سالگی آغاز کرد. دوازده سیزده فیلم سینمایی و چند مجموعه ی تلویزیونی در کارنامه‌اش دارد... با نقش‌هایی ریز و درشت. حالا که به تازگی سی‌سال‌اش تمام و وارد سی و یکمین سال زندگی‌اش شده، با حاصل 14 سال کار بازیگری این گفت‌وگو را انجام داد. با این همه سال تجربه، هنوز به آن جایگاهی که باید و شاید در سینما دست پیدا نکرده است. گفت‌وگو به مناسبت اکران «دعوت»، بهانه‌ای شد برای کاویدن گذشته‌ی کاری‌اش و چرایی این ماجرا...
                                                                                                                 "مسعود بهارلو"

               

چه‌قدر از فیلم‌نامه‌ی دعوت را خوانده بودید؟
 اول ماجرا که هیچ چیز... بعد از آن که قرار شد کار کنم، اپیزود خودم را خواندم.

دوست نداشتید باقی اپیزودها را بخوانید؟
دوست داشتم در جریان‌شان قرار بگیرم، اما چون شنیده بودم اپیزودها مستقل هستند، اقدامی نکردم.

 فکر نمی‌کردید، حق دارید فیلم‌نامه‌ی کامل را بخوانید؟
چون اپیزودها مستقل بودند... نه! سوژه و موضوع اپیزودها یکی بودند، اما هر کدام استقلال خودشان را داشتند.

حالا که فیلم را دیده‌اید، فکر نمی‌کردید بهتر بود در یک اپیزود دیگر بازی می‌کردید یا نه... اپیزود خودتان را بیش‌تر دوست داشتید؟
 اپیزود خودمان را بیشتر دوست داشتم، اما واقعاً از اندازه و مقدار نقشم راضی نیستم. کم کم دارم نگران می‌شوم که نکند این قضیه باب شود و همه از من، انتظار حضور کوتاه داشته باشند.

 از کی؟ کافه ستاره شروع این نگرانی بود؟
 نه... اصلا! دایره زنگی و همین دعوت... در کافه ستاره نقش‌ام طوری بود که اگر حذف می‌شد، شخصیت‌پردازی سالومه و در کل، قصه‌ی اپیزود سالومه لنگ می‌زد. سکانس‌هایم و کاراکترم در کافه ستاره مهم و کلیدی بودند...

اما در دعوت...
نه... بازی‌ای از من در این فیلم نیست. شاید اگر بازیگر دیگری یا حتی یک بازیگر تازه کار هم نقش من را بازی می‌کرد، هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. شاید برای آن بازیگر تازه کار، می‌توانست شروع خوبی باشد.

از حضورتان در این فیلم راضی هستید؟
به عنوان بیننده،  فیلم را خیلی دوست دارم... اما، خودم به عنوان بازیگر، از خودم در این فیلم راضی نیستم!

 از نقش‌تان، چیزی هم حذف شده...؟
بله... بخش دعوای ما با رضا بابک در حیاط...

 که الان، فقط صدای‌تان در این سکانس شنیده می‌شود...
بله... بعضی از پلان‌های سرمزار، پلان‌های بسته‌تر در سکانس درست‌کردن ترشی! در این سکانس، بیش‌تر در فلویی هستم! به هر جهت، اگر حذفی هم در کار بوده، به خاطر بهبود کار انجام گرفته است؛ اما من از حضور خودم راضی نیستم.

 از حضورتان در دایره زنگی هم ناراضی هستید؟
در دایره زنگی، حجم کار به نسبت دعوت بیش‌تر بود، اما جای کاری نداشتم. شاید به دلیل شلوغی پرسوناژی این فیلم باشد یا شاید عدم توانایی من در اجرای نقش! از این دو حضور، دلگیرم؛ اما قصد ندارم با این حرف‌ها باعث رنجش ابراهیم حاتمی‌کیا و پریسا بخت‌آور شوم... چرا که حضورم در این دو فیلم، فقط و فقط به خاطر اسم این دو عزیز بوده است. آرزو داشتم که با ابراهیم حاتمی‌کیا کار کنم. با پریسا بخت‌آور هم، تجربه‌ی خوب مجموعه‌ی تلویزیونی من یک مستاجرم را داشتم.

 راستی... از این که نتوانستید با بهرام بیضایی کار کنید، چه حسی داشتید؟
خب خیلی ناراحت شدم... با این که آن فیلم (اتفاق، خودش نمی‌افتد) ساخته نشد؛ ولی حس می‌کنم، انتخاب شدنم توسط بهرام بیضایی، تاییدی‌ست برای من. به این انتخاب شدن، افتخار می‌کنم. بعد از این که بیضایی من را انتخاب کرد، یک ذره باورم شد که بازیگرم!

 شما که در بدو بازیگری و از فیلم چهارم پنجم‌تان، کار با داریوش مهرجویی را تجربه کردید؛ چرا به آن جایگاهی که باید در سینما دست پیدا نکردید؟ قدر فرصت‌ها را ندانستید؟
بخش عمده‌اش دست من نبود که وارد جزییاتش نمی‌شوم! من خیلی دچار بدشانسی شدم در سینما. موضع‌گیری‌هایی در مقابل من شد و خیلی مسئله‌های دیگر... می‌توانست اتفاق‌های بهتری برای من بیفتد که به خاطر این مسئله‌ها نیفتاد. مثلا در مورد بدشانسی‌هایم بگویم...

بفرمایید...
 من یک فیلمی کار کردم که به لحاظ سوژه و داستان، تازه بود؛ اما تاریخ مصرف داشت...

 معصوم داوود توحید پرست؟
 بله... آن فیلم، هم زمان اوج گرفتن آزادسازی اسرای جنگ ساخته شد، اما سه سال توقیف شد...

 و تازه، فیلمی هم با نام قاصدک با همان داستان، توسط قاسم جعفری ساخته شده بود که زودتر از معصوم اکران شد و معصوم را مهجورتر کرد...
 بله... یا در مورد دعوت به شام هم اتفاق‌هایی افتاد که انتظارش را نداشتم. ساموئل خاچیکیان برای ما سینمایی‌ها، اسم بزرگی‌ست؛ اما به محض این که خواستیم فیلم را شروع کنیم، ایشان بیمار شدند...

خب چرا بعد از این قضیه، قراردادتان را فسخ نکردید؟
 از اول هم قرار بود این فیلم به طور مشترک، توسط ساموئل خاچیکیان و داوود موثقی ساخته شود...

این را می‌دانم... منظورم این است که شما به خاطر نام خاچیکیان رفته بودید...
 بله... همه می‌دانستیم که این فیلم، فیلم آخر او خواهد بود؛ اما مشکلی هم با داوود موثقی نداشتم! این را هم بگویم که دعوت به شام در زمان خودش و نسبت به  فیلم‌های مدل خودش، فیلم بدی نبود. آن فیلم به لحاظ مطبوعاتی پشتوانه‌ی قوی‌ای نداشت.

 حضور در تلویزیون، باعث افت کارتان نشده بود؟
مرزبندی بین بازیگری سینما و تلویزیون را قبول نداشته و ندارم. یک خیاط، خیاط است و برایش، دوخت کت و شلوار و مانتو فرقی ندارد. یک نقش باید به بهترین شکل، تمیز و درست اجرا شود تا مخاطب بتواند با آن همذات پنداری کند... سینمایی یا تلویزیونی‌اش فرقی ندارد. همه‌ی کسانی که من را روزگاری به سریال کارکردن محکوم می‌کردند، این روزها خودشان هم سریال بازی می‌کنند.

دیگر چه دلایلی ممکن است باعث نرسیدن‌تان به جایگاهی که فکر می‌کردید باید به دست می‌آوردید، شد؟
 زود شروع کردنم! من خیلی زود کار بازیگری را شروع کردم و تنها کسی بودم در خانواده‌مان که وارد کار هنری شدم. اگر زمان به عقب برگردد، به دوران قبل از بازیگر شدنم، دیگر هیچ وقت بازیگری را انتخاب نمی‌کنم!

 چرا ؟!
 خیلی اذیت شدم... واقعاً آزار دیدم!

 از کی؟ از چی؟
 از خودی‌ها... از آدم‌های سینما... از کار... دسته‌بندی‌ها... گارد گرفتن‌های بی‌مورد...

 باند بازی...
 خیلی چیزها... ! احساس می‌کنم تلاش برای بازیگر شدن و بازیگر ماندن در این سینما، بی‌مفهوم است! بی‌باکی‌ام را از دست داده‌ام، محافظه‌کار شده‌ام. دوست داشتم جسور می‌ماندم. آدم‌هایی منتظرند که زیر پایم را خالی کنند. خیلی اذیت شدم و خیلی ناراحتم! من خیلی در کار انرژی می‌گذارم و خیلی وقت شناسم. مثل یک نظامی با کارم برخورد می‌کنم، اما هنوز نفهمیده‌ام ملاک چیست! دلم شکسته...

 برگردیم سر دعوت... فکر نمی‌کنید اگر در یکی از اپیزودهای دعوت بچه‌ای سقط می‌شد، فیلم عمیق‌تر و واقعی‌تر می‌شد؟
 شاید چون آدم حساسی هستم، دوست نداشتم این تلخی را ببینم. با دیدن سقط در این فیلم، روحم آزرده می‌شد.

 اگر شما دعوت را می‌ساختید، چه‌طور می‌ساختید؟
 تولد، زندگی و ادامه‌ی زنگی را نشان می‌دادم. هیچ چیز را به نقطه‌ی پایان و نابودی‌اش نمی‌رساندم. حیف که جسارت این کار را هم از دست داده‌ام.

 واقعا دوست دارید کارگردانی کنید؟
 بله... ولی دیگر جسارتش را ندارم. کارگردانی می‌تواند نگاهم را به بازیگری بازتر کند. الان، مثل آن شیر در فیلمِ... چه بود اسم‌اش؟... جادوگرِ...

 جادوگر شهر اُز...
 بله... مثل آن شیر، قلبم را از دست داده‌ام. قلبم مثل قلب گربه شده...

 مثل افشین قطبی حرف می‌زنید!
  (می‌خندد.)

فکر نمی‌کنید آن آزمایشگاه فیلم دعوت خیلی پرسنل متعهد و در عین حال وقت ناشناسی دارد؟! قضیه‌ی آزمایشگاه به نظرتان کمدی نشده؟!
 خب... چرا... می‌شود گفت. (می‌خندد.) البته من خیلی درست فیلم را ندیدم.

 چرا؟
 چون تمام مدت بغض داشتم و حرص می‌خوردم.

 بازهم چرا؟!
 حالم بد بود که چرا به این نقطه رسیدم. حذف پلان‌ها، تیتراژ... البته شاید چون عادت داشته‌ام در تیتراژ فیلم‌ها، بعد از دیدن اسم بازیگر نقش اول مرد، اسم خود را ببینم، از دیدن جای اسمم در تیتراژ ناراحت شدم. ولی در مورد آزمایشگاه دعوت هم باید بگویم که فکر می‌کنم تمام تماس‌هایی که با آدم‌ها گرفته می‌شود، بین ساعت 10 صبح تا 2 بعدازظهر اتفاق می‌افتند.

 اما اصولا از طرف آزمایشگاه با کسی تماس نمی‌گیرند، حداقل در ایران... باید رفت آن‌جا و با کلی اتلاف وقت و التماس و خواهش، جواب آزمایش را گرفت!
این را نمی‌دانم. تا حالا تست حاملگی نداده‌ام... (می‌خندد.)

 من هم نداده‌ام! منظورم جواب هر نوع آزمایشی بود.
 آن آزمایشگاه شاید تازه تأسیس بوده و سعی در جلب مشتری داشته... (هر دو می‌خندیم.) خیلی عجیب نیست، رقابت کاری همه جا بالا رفته...!

 از اخراجی‌های اولی راضی بودید که رفتید دومی را هم بازی کنید؟
 بله؛ ولی چون دو سال پیش نقش مرضیه را بازی کردم، می‌ترسم که راکورد بازی‌ام خیلی یادم نیاید. چون مرضیه هم آدمی بود که از مغز آزاد بود، حفظ راکورد بازی‌ام سخت‌تر می‌شود. به هر حال امیدوارم مثل اخراجی‌های 1 خوب با تماشاگر ارتباط برقرار کند.

 دیگر حرفی ندارید؟
 نه... فقط برایم دعا کنید.

 چشم...
 دعا کنید، شرایطی پیش بیاید که یا بتوانم از سینما خداحافظی کنم و یا در جایی قرار بگیرم که لیاقتش را دارم.

 چرا خداحافظی؟!
خیلی خسته‌ام. دعا کنید شرایطی پیش بیاید که خوب خداحافظی کنم یا حداقل، اگر قرار است در سینما بمانم، آن چه که لیاقتم است، برایم پیش بیاید.

 شغل دیگری ندارید؟
 نه... اصلا! فرصت نکردم که به کار دیگری فکر کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 18:17  توسط مسعود بهارلو | 

 

بازهم سر آلمان بی کلاه ماند و...

 

ما نزدیک بود له شویم!

 

 

باز هم مثل جام جهانی گذشته، سر آلمان بی‌کلاه ماند و تیم محبوب

من، ناکام به کشورش بازگشت. در بازی شب گذشته، آلمان، بدترین

بازی چند سال اخیرش را به نمایش گذاشت و جام را دو دستی، تقدیم

اسپانیایی‌ها کرد. آلمانی‌ها در بازی دیشب، مثل بچه دبستانی‌ها بازی

می‌کردند...طوری که حتا یک پاس سالم هم نمی‌دادند و در دقیقه‌ی ۹۳

هم، توی محوطه‌ی ۱۸ قدم خودشان حبس شده بودند. فیلیپ لام

لعنتی هم که دیگر شورش را در این تورنمنت درآورده بود، باز هم

بانی گل خوردن آلمان شد. ای لعنت به او...!

               

                   

 

بعد از بازی شب نحس گذشته، با سمند محمد تهرانی (دوست

گرافیست‌ام) به سمت منزل می‌رفتیم. حال من خیلی بد بود و محمد هم

تخته گاز می‌راند. توی اتوبان همت، او با ۱۴۰ کیلومتر سرعت در

ساعت از سمت راست یک کامیون سبقت گرفت و نزدیک بود بین سه

کامیون ساندویچ شویم. ای لعنت به فیلیپ لام و محمد تهرانی...!

محمد لعنتی، مثل هم‌تای‌اش (فیلیپ لام) داشت شب مزخرف‌مان را

کامل می‌کرد. بعد از نجات از تصادفی که به وقوع نپیوست، به او

گفتم: (من اصلن از مرگ نمی‌ترسم، اما به شدت از له شدن

می‌ترسم!)

 

                            

 

فقط این وسط، دل‌ام خیلی برای یوآخیم لو (سرمربی خوش‌ تیپ و

دوست داشتنی آلمان) سوخت. خیلی برای این تیم زحمت کشیده

بود...اما ظاهرن، برعکس لقب لوک خوش شانس که به او داده‌اند؛

بسیار بد اقبال است...درست مثل من! 

                                                                      دوشنبه - ۱۰/تیر/۱۳۸۷ - تهران


 

                             

                           فوتبال با سس کچاپ

 

 

استثنایی‌ترین فوتبالیست‌های جهان

درون دروازه‌ای منتظر

سکوت را تلخ می‌کنند به کام دونده‌های دور میدان

که وحشی می‌شوند

وقتی شکلات می‌خورند

دور میز و

کاپوچینو و

مردی، محکوم به لیس زدن بستنی

وقتی طناب می‌رقصد

از اصول اساسی این قانون

ادای دین به احترام عمومی

خارج شدن از بازی‌ست

که مرد را می‌سازد

با شما هستم

پرونده‌سازهای اتومبیل‌های سرقت شده

سیب زمینی با سس کچاپ

 

                                                                                  

 

کنار یک صف طولانی

که خندیدن را به خوردن ترجیح می‌دهند

آهای

این جا

بازاری‌ست...اضطراری

دویدن در آستانه‌ی قطار

و مست

عریان می‌شود در باران

زنی که زیر نور تیر چراغ برق

لب‌خند بد طعمی به دهان دارد

سوت می‌زنند: 

 

                     

 

داورها

کشتی‌ها

قطارها

بستنی، وقتی آب می‌شود

که کارناوال‌های شادی

از کنار چمن‌زارها

نمایش به پا می‌کنند

جهان

در انتطار دروازه‌ای بزرگ

که رو به یک ریموت

قد برافراشته!

 

                                                         

                                                                مسعود بهارلو

                                                                                         پنج‌شنبه - ۲۹/فروردین/۱۳۸۷

                                                                                                           کرج


 

 

      نامه ای به منوچهر هادی

 

                                                 

 

                                     یا حق

سلام به منوچهر هادی عزیز...سلام به پسری که به کلمه هایی هم

چون، رشد و ترقی در سینمای مسموم مان، معنا بخشیده است!

فیلم ات را دیدم...برای بار دوم هم دیدم! ببخشید که دیر دیدم. سر کار

بودم به خدا...آبادان بودم، سر فیلم سیامک شایقی. مهم این است که

سرانجام آن را دیدم و از خریدن بلیت اش پشیمان نشدم! فیلم ات

کلیشه ای بود...اما به قول آرش افشار، در کلیشه، ضد کلیشه عمل

کرده بود. فیلم ات نشان می داد که فکر و جهان ات را به نسبت

دیگرانی که این روزها، خیلی این کار را می کنند؛ کم تر فروخته

بودی. این اندیشه فروشی به یک قانون نانوشته در مملکت ما تبدیل

شده است و دراین دوران، باید حداقل تلاش کنی تا کم تر آن را

بفروشی! در این دوره و زمانه، باید مثل آن پسری که می خواست زن

بگیرد و پدرش به او می گفت: (ببین کدام دختر، کم تر...) عمل

کرد! یعنی جبرمان کرده اند که این طور باشیم! و تو، خیلی کم تر از

دیگرانی که داعیه ی روشن فکری شان، ...مان را پاره کرده است و

همه ی اندیش مندی واقعی و غیر واقعی شان را به جریان پول و

کثافت می فروشند و بعد، در محافل خصوصی، پز روشن فکری و

جامع الاطراف بودن می دهند؛ جهان شخصی و ذهنی و خلاقانه ات را

فروخته ای! کاش من هم بتوانم!

 

    

 

وقتی از سالن های کم جمعیتی که فیلم ات را نمایش می دهند، خارج

می شوم؛ مردمی را می بینم که چشم های شان خیس است. چشم

من هم، بعد مدت ها در سالن سینما خیس شد. نمی خواهم بگویم فیلم

خیلی خوبی ساخته ای...نه! فیلم ات معمولی، اما خوش ساخت و

شریف است. شریف واژه ی کمی نیست که به فیلم ات و تجربه ی

اول کارگردانی فیلم سینمایی ات نسبت می دهم.

این که فیلم ات تلخ است...این که ساختار مدور دارد...این که به

شخصیت های ات فرصت حضور داده ای...این که روی کنش ها و

ماجراهای داستانی ات، تامل کرده ای و گذاشته ای که در ذهن

مخاطب، منعقد شوند و جا بیفتند و سلسله اتفاق های داستانی و

روایی را سرهم بندی نکرده ای و مسلسل وار به خورد تماشاگر نداده

و به او احترام گذاشته ای...و با ریتم کند و معقولی، داستان ات را

تعریف کرده ای؛ خودت و کارت را مشمول احترام ویژه ای کرده

است. و جالب این است که ادعایی هم نداری...دم شما گرم آقا پسر

نازنین و محجوب!

کاش فیلم ات، پخش کننده ی بهتری داشت. آن موقع، من اطمینان

داشتم که خیلی بیش تر از این ها می فروخت! به امید روزی که

فیلم شاه کار بسازی...

 

                                                                                                           با احترام

                                                                                                        مسعود بهارلو

                                                                                               سه شنبه - ۱۱/تیر/۱۳۸۷ 

                                                                                                             تهران 


 

      دهه ی اول تابستان ۱۳۸۷

 

دهه ی اول تیر ماه امسال، آبستن حوادث بسیاری بود که در کنار هم

قرار گرفتن آن ها، جالب توجه است:

- لغو امتیاز روزنامه ی تهران امروز

- پلمپ انجمن صنفی روزنامه نگارن

- توقف پخش برنامه ی زنده و چالشی مثلث شیشه ای

- تهدید شدن ایران به حمله ی نظامی، توسط تل آویو

- فرو ریختن آپارتمان ۷ طبقه ای در سعادت آباد و کشته شدن ۲۵

نفر

بدون هیچ گونه توضیحی، این مطلب را به پایان می رسانم!

 

                                                                                                 سه شنبه - ۱۱/تیر/۱۳۸۷

                                                                                                               تهران

 

     

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:46  توسط مسعود بهارلو | 
 

 

بابت تاخیر در نوشتن پست جدید / از همه ی دوست های نازنین /

عذرخواهی می کنم.


 

         داوودنژاد رو عشق است!

 

       

 

 دیدن تازه ترین اثر علی رضا داوودنژاد - «تیغ زن» - را به همه ی

سینما دوست ها توصیه می کنم. خیلی خیلی / فیلم نشئه ای ست!

این قدر نشئه ست که شاید هیچ چیز ازش نفهمید!

باز هم / داستان فیلم داوودنژاد در شمال ایران - دیارش - می گذرد و

باز هم رضا داوودنژاد / در آن بازی می کند!

...و چه قدر / بامزه و درخشان بازی می کند.

در کل / همه ی بازی گرهای فیلم جدید داوودنژاد / درخشان بازی می

کنند...

یادداشت ام را درباره ی این فیلم / در ادامه ی همین پست / بخوانید. 

 


 
 
                  حمید محمدی محمدی 
      
        
       یک مسعود بهارلوی جعلی و کلاش است!
                           
                             ******************
 
 
مدت هاست / یک روزنامه نگار دسته چندم / کلاش / دزد و کلاه
 
بردار که نام واقعی اش / حمید محمدی محمدی ست / با عنوان
 
مسعود
 
بهارلو که اسم شناس نامه ای و حقیقی من است و قابل استناد / اقدام
 
به نوشتن مطلب در مطبوعات (من جمله: هم شهری) می کند و با
 
امضای بنده که امضای تایید شده ای در بین اهالی  سینما و
 
مطبوعات...و رسانه های گروهی ست به نگارش مطلب های اش می
 
پردازد. این موجود بی چشم و رو / هیچ قصدی به جز کسب اعتبار از
 
امضای معتبر این جانب / برای خود ندارد و در حال سواستفاده از
 
نام / اعتبار و آبروی صاحب امضای مسعود بهارلوست. جالب این
 
جاست که این فرد گم نام...به تذکری هم که با فرستادن ای-میل به
 
صندوق پستی اش داده ام / اهمیتی نداده و هم چنان در حال انجام
 
عمل کثیف و غیر انسانی اش است.
 
برای آشنایی با تصویر این مزدور و خواندن بیوگرافی اش / این جا /
 
کلیک کنید.
 
این فرد بی وجدان / کار را به جایی رسانده که با عنوان بنده / جایزه
 
هم دریافت کرده است. هر چند که با مطلب خودش جایزه برده / اما
 
عنوان مسعود بهارلو را یدک می کشیده است. کاری وقیحانه تر /
 
گستاخانه تر / بی شرمانه تر و ننگین تر از این سراغ دارید؟!
 
برای دیدن سند جنایت این بی نام و نشان / این جا / کلیک کنید.
 
به زودی از این فرد / به مراجع صنفی / قانونی و قضایی شکایت
 
خواهم کرد...
 

 

 

یادداشتی بر فیلم «تیغ زن»...اثر جدید علی رضا داوودنژاد

 

 

اسنیف...سینما...و سفر شمال!

 

 

  

                   

 

 

 

علی‌رضا داوودنژاد که همیشه، پارتیزانی فیلم تولید می‌کند؛ این بار با

 

«تیغ زن»، سر و کله‌اش در سینماها پیدا شده...فیلمی که در کلام

 

اول، فقط می‌توان گفت: «خیلی خیلی نشئه‌ست!»

 

داوودنژاد، چند‌ سالی‌ست که دو مدل فیلم می‌سازد: یا مدل فیلم مشنگی

 

مثل «هوو»...یا مدل فیلم‌های عجیب و غریب مدرنی، مثل «بچه‌های

 

بد» که آغازکننده‌ی راه جدید این کارگردان در فیلم‌سازی بود و

 

موردهای قابل مثال بیش‌تری دارد: مانند «ملاقات با طوطی» و

 

«هشت پا».

 

این بار اما، داوودنژاد با ترکیب هر دو مدل سینمایش، دست به خلق

 

«تیغ زن» زده است که حاصل کار، یک فیلم نشئه‌ی تمام عیار از آب

 

در آمده است! فیلمی که همانند کاراکترهایش توپ توپ است...خیلی

 

بالاست و روی ابرها! این ترکیب خیلی جواب داده و عیار فیلم را به

 

نسبت محصول‌های سینمای ایران در چند سال اخیر بالا برده است.

 

درست همان گونه که شعار تبلیغی فیلم می‌گوید: «فیلمی که تاکنون

 

ندیده‌اید»! به وضوح می‌توان گفت که شعار درست و به‌جایی‌ست.

 

کارگردانی فوق‌العاده و فیلم‌برداری جمشید الوندی، فیلم خوش‌ساخت و

 

چشم‌نوازی را پیش روی مخاطب قرار می‌دهد. دکوپاژ داوودنژاد،

 

به‌خصوص در بخش‌های اتومبیل‌سواری و لب ساحل، درجه یک و

 

ناب است. یادمان نرود که بزرگ‌ترین کارگردان‌های سینمای ایران هم

 

به بخش‌های اتومبیلی فیلم‌های‌شان که می‌رسند، خیلی ساده و کلیشه

 

ای با قضیه برخورد می‌کنند و اقدام به طراحی پلان متفاوت نمی‌کنند؛

 

اما داوودنژاد، این کار را در «تیغ زن» می‌کند و فوق‌العاده هم می‌کند!

 

ساختار مدور هم که کم‌تر در بین فیلم‌سازهای ایرانی طرف‌دار دارد، از

 

بزرگ‌ترین ویژگی های فیلم است.

 

 

                   

 

تدوین مهران قدکچیان، تاثیر به‌سزایی در «تیغ زن» گذاشته است.

 

کات های دقیق، بالانس مناسب بین ریتم و تمپو و پایین بودن تایم

 

روانی فیلم، به طوری که تماشاگر، به‌هیچ‌وجه احساس نمی‌کند، نود

 

دقیقه گذشته است؛ مهم ترین نکته‌هایی هستند که در تدوین فیلم به

 

چشم می‌آیند.

 

بازی‌های صمیمی و صادقانه، واقعی و باورپذیر، گرم و تاثیرگذار کل

 

تیم بازیگری «تیغ زن»، آدم را به وجد می‌آورد. تمامی بازیگرهای

 

این فیلم، با درک درست از کاراکتر...رعایت شیوه‌های بیانی منطبق بر

 

خصوصیت‌های شخصیت‌شان...ترکیب درست احساس‌های درونی و

 

بیرونی...و واقعی و باورپذر درآوردن میزانسن‌های کارگردان؛

 

بازی‌های خلاقانه و منحصر‌به‌فردی رو کرده‌اند!

 

در‌نهایت؛ قصه‌ی شیر‌تو‌شیر و فیلم‌نامه‌ی پریشان «تیغ زن»، به طور

 

کامل، برآمده از درونیات کاراکترها و وضعیت و موقعیت اجتماعی

 

سردرگم‌شان است...به طوری که در فیلم، نباید به دنبال داستان و

 

روایت گشت و فقط باید با شخصیت‌ها همراه شد...شخصیت هایی که

 

همه نشئه‌اند...چه مصرف کرده باشند و چه نکرده باشند! فقط باید، پا

 

به پای فیلم تمام نشئه‌ی «تیغ زن» رفت و دم برنیاورد و فکر نکرد!

 

تاثیرش را خود فیلم، خود به خود، مدتی بعد و به

 

موقع می‌گذارد...خیال‌تان تخت! 

 

 


    

 
 
                                       
 
                                یار برزیلی آتش
 
 
 
 
 
نشئه و مست و خراب ام
 
در آتش مرداد این مرد مجازی
 
چراگاه
 
حیران است
 
بند
 
عریان
 
سر از پا نمی شناسد
 
جنگل از فرط فرشته ها
 
من و تو
 
ما بودیم
 
که خندیدیم در آلبوم
 
و صدای جناب زردآلو
 
در عرش پیچید
 
ماتم و
 
ماتحت و
 
ملزومات الکلی
 
هه...
 
پوچ بود دست ام
 
خارج شو از خیال خام
 
که آتش
 
آب است و بس
 
زهی!
 
هورا!
 
هیپ هاپ!
 
سگ ها، نعره می زنند روی ابرها
 
وقلاده ها
 
صف می کشند در برابر خطوط هجده قدم
 
نشئه و مست و خراب ام
 
در آتش مرداد این مرد مجازی
 
چندوجهی می شود هندوانه
 
و حس بویایی فشنگ...
 
تیر وتفنگ و ترازو
 
مرد چاق چاقو به دست
 
شتک
 
شلیک
 
آتش
 
میان آسمان، تانگو می رقصد
 
با یار برزیلی اش
 
و من
 
در اندیشه ی خریدن خورشید
 
خر نشو پسر!
 
تیک، تاک
 
وطن پوش
 
شیر، شاه
 
من ام...کو؟
 
مات و مشکوک
 
میان ترانه های بداهه
 
یکه تازی سگ در دشت پنبه
 
فوت آب شدیم و
 
کوزه را سرکشید تا ته...
 
چاه
 
به معنای زیبایی شناسی پیرزن
 
و زن
 
و زن
 
و
 
زن؟
 
نشئه و مست و خراب ام
 
در آتش مرداد این مرد مجازی
 
پلی استیشن، ابزار جدیدی ست
 
برای کشتن مدافعان حریف
 
شاه
 
با سنجش کبریت
 
و آتش
 
اسیر خرافه های یک مرد زنگ زده
 
من ام و
 
یک ستاره
 
روی شانه ی ستوان
 
آن وقت ها که سرباز بودم
 
ترسو هم بودم!
 
لالایی هم
 
یادم رفته مادر
 
خواب است، مزرعه ی پرورش قارچ؟
 
یا
 
تمام وجودش را دلار پر کرده؟
 
هه...
 
ه...ا...ی
 
می زنم زیر آواز
 
که من
 
چتری خوش آب و رنگ ام!
 
درخشان ترین خورشید جهان
 
توی ویترین این حاج آقا
 
سلام به سیب درختی
 
سلام به جغرافیای دبستان
 
سلام
 
به هندوانه و خیار
 
پنیر و ریحان و ایوان...
 
غروب شد
 
ماه شد
 
پلنگ به آخر رسید؟
 
خواب ات به خیر، خرگوش
 
چه قدر، هویج کاشتیم و
 
میلیونر نشدیم!
 
ه...و...ف
 
نشئه و
 
مست و
 
خراب ام
 
ای
 
مرد مردادی!
 
یادش به خیر
 
روزهای زندان!
 
خرافات را زیر پا گذاشت و
 
پا به فرار
 
شیر
 
از درون بستنی!
 
 
***
مسعود بهارلو
دوشنبه - 6/اسفند/1386
تهران
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 6:59  توسط مسعود بهارلو | 
 

"مسترپیچ"

 

جغرافیای جن زده‌ی کلمات

در سیطره‌ی اسب‌های پنهان اریکه‌ی نیوتن

این چریکه اسیر کابوس است

شطحیات شیخ محمود سمنانی

بحرطویل منظومه‌ی کبریت شده

یاللعجب!

کنسرو یونجه و صابون

چه هجویه‌ی عظیمی!

ای آکروبات‌کارها

کاراته‌کارها

کارخانه‌داران سرزمین پیاز

در مسجد کوفه غوغایی برپاست

پینک فلوید

امشب در رباط کریم کنسرت می‌دهد

عارف قزوینی و برناردو برتولوچی

شهره‌ی مجلس‌اند

مکالمه‌ی اجتماعی - سیاسی مورچه و ملاعمر

خاک گرفته خانه‌ی پلنگ را

نجات دهید این مرد ملنگ را 

صدای شیرین‌عسل در اجاق

که آید به تن، تنگ این جفنگ را

کارد به استخوان سیب‌زمینی رسیده و

آرشه، اسکی بازی می‌کند 

بیا بریم به مزار...ملاممد جان

ببخشید آقا

من...مردی هستم

اسیر خواب 

اما...هوا کمی سرد شده 

ترانه‌سراها به دربار می‌خزند 

ساب ماشین‌ها، می‌ترکانند اتوبان مدرس را

مریلین مونرو

در پارک ملت

نرسیده به سازمان صدا و سیما

من

دارم خواب می‌بینم 

شتک می‌زند...شیر به شکم آقا 

پرانتز باز 

مرغابی خسته 

پرانتز بسته

بوق تو بوق مادرت

خواهربوق

بوق کش 

نامرد

پنجره را ببند 

درحال‌حاضر

لشکر بشقا‌ب‌پرنده‌ها

از دشت کویر می‌گذرند 

به خودتان، پتو بپیچید

که بیرون

کوکاکولا 

استیک خوک 

و کمی هم، شراب هشت ساله می‌فروشند

نمایندگی مسترپیچ

تقدیم می‌کند:

کرگدن‌ها به بهشت نمی‌روند

 

***

مسعود بهارلو

(شنبه - 6/بهمن/1386 / تهران)

 

 


 مطلب‌‌‌ ((لایق ها به بهشت نمی روند)) در مورد کسانی که استحقاق کاندیدا شدن در جشن واره ی فیلم فجر را داشتند و کاندیدا نشدند را در این جا بخوانید و در همان جا نظر بدهید.


ارزش گذاری فیلم های جشن واره ی بیست وششم فیلم فجر از دید این جانب

 

 

این ارزش گذاری، بر مبنای استانداردهای سینمای ایران و سقف توقعی که از این سینما وجود دارد، شکل گرفته است.

 

ترتیب ارزش گذاری از بالاترین ارزش تا پایین ترین:

فوق العاده

خیلی خوب

خوب

متوسط

ضعیف

بی ارزش

2 بار بی ارزش

3 بار بی ارزش

4 بار بی ارزش

5 بار بی ارزش

 

به همین ساده گی (رضا میرکریمی) ..................................................... 3 بار بی ارزش

آتش سبز (محمدرضا اصلانی) ................................................................... 5 بار بی ارزش

در میان ابرها (روح الله حجازی) ............................................................ خوب

باد در علف زار می پیچد (خسرو معصومی) ...................................... متوسط

کنعان (مانی حقیقی) ................................................................................. فوق العاده

همیشه پای یک زن در میان است (کمال تبریزی) ...................... خوب

تنها دو بار زنده گی می کنیم (بهنام بهزادی) .................................. خوب

دل شکسته (علی رویین تن) .................................................................. 5 بار بی ارزش

محیا (اکبر خواجویی) ................................................................................ بی ارزش

چراغی در مه (پناه‌برخدا رضایی) .......................................................... ضعیف

آواز گنجشک ها (مجید مجیدی) ........................................................ خوب

نشانی (فریدون حسن پور) ....................................................................... 5 بار بی ارزش

استشهادی برای خدا (علی رضا امینی) .............................................. متوسط

دیوار (محمدعلی طالبی) ........................................................................... خوب

جعبه ي موسیقی (فرزاد موتمن) ........................................................... ضعیف

انتهای زمین (ابوالفضل صفاری) .............................................................. متوسط

حس پنهان (مصطفا رزاق کریمی) .......................................................... ضعیف

ستایش (محمدرضا رحمانی) .................................................................... ضعیف

کتونی سفید (محمدابراهیم معیری) ...................................................... 5 بار بی ارزش

ریسمان باز (مهرشاد کارخانی) ................................................................ خوب

آن مرد آمد (حمید بهمنی) ...................................................................... متوسط


داستان کوتاه «جیغ ویلن» را در این جا بخوانید و در همان جا نظر بدهید.


تا حالا تست گریم جمشید هاشم پور در فیلم «فرزند صبح» بهروزافخمی برای ایفای نقش امام خمینی را دیده اید؟ این هنر سعید ملکان (طراح چهره پردازی فیلم) است.

جمشید هاشم‌پور


 

خوزستانی ها

 

من یک خوزستانی ام...بچه ی اهواز

می خواهم برخی از هنرمندان خوزستانی را به شما معرفی کنم. ممکن است بعضی ها از قلم افتاده باشند که از آن ها عذرخواهی می کنم.

 

کارگردان ها:

ناصر تقوایی، امیر نادری، کیانوش عیاری، فرزاد موتمن، سیامک شایقی، محسن امیریوسفی، سیف الله داد، پرویز شیخ طادی، مهدی نوربخش، مهدی کرم پور، روح الله حجازی، داریوش فرهنگ، سامان استرکی، محمدعلی باشه آهنگر، علی سجادی حسینی، حسن برزیده، سیروس مقدم، حمید لب خنده، رضا سبحانی، مجید جوانمرد، علی اصغر شادروان، خسرو پرویزی، بهرام کاظمی، رضا قهرمانی، حجت الله سیفی، فرزین مهدی پور، کریم زرگر، رجب محمدین، محسن تقوایی

 

فیلم نامه نویس ها:

تیرداد سخایی، اصغر عبداللهی، مسعود بهبهانی نیا، مهران کاشانی

 

بازی‌گرها:

حمید فرخ نژاد، بیژن امکانیان، جهان گیر الماسی، احمد نجفی، همایون ارشادی، نسرین مقان لو، پوریا پورسرخ، مهشید افشارزاده، بهنوش بختیاری، علی رضا اوسیوند، نگار عابدی، مریم بوبانی، افسانه پاک‌رو، مریم کاویانی، علی قربان زاده، لیلا بوشهری، هوشنگ هیهاوند، نادر سلیمانی، نصرالله رادش، عزت الله مهرآوران، سلیمه رنگ زن، شاه رخ نورمحمدی، غزاله جزایری، رضا فیاضی، رضا خندان، مالک سراج، مهدی ساکی، مسعود جلالی، محمد مشاک، موسا فریدونی، فروغ قجابگلی، فرامرز مهرجو شهنی، عطیه غبیشاوی، رسول بهارانگیز، سعید بهروزی، فرهاد مهدوی، تورج فرامرزیان، مجید زارع کار، محمد بزرگ مهر، بدرالسادات برنجانی، فرخنده زاهدی، صدیقه کیان فر، نوال شریفی، بهمن عیوق، آرش ساربان، امیر حیدری، فاطمه امیری، شیرین دژآگاه، فری یا ثمرانی

 

فیلم بردارها:

داریوش عیاری، ساعد نیک ذات، مهدی جعفری، نادر مظلومی، بابک بذرافشان، امین جعفری، حمید موسوی، اسفندیار خویش کار

 

صدابردارها و صداگذارها:

جهان گیر میرشکاری، پرویز آبنار، امین میرشکاری

 

طراح های صحنه و لباس:

محسن شاه ابراهیمی، محمدهادی قمیشی، داریوش پیرو، عباس بلوندی، عبدالرضا نعیم زاده

 

چهره پردازها:

سیامک فرامرزیان

 

آهنگ سازهای فیلم:

علی صمدپور، ستار اورکی، تورج زاهدی

 

تدوین گرها:

مهرداد خوش بخت، رضا بهارانگیز

 

تهیه کننده ها:

منوچهر محمدی، ایرج محمدی

 

موسیقی دان ها و خواننده ها:

سیاوش قمیشی، فرامرز اصلانی، محسن چاوشی، آرش سبحانی، سیاوش شمس، شهرام آذر، اندی مدادیان، کورس، امید، مارتیک، حمید عسگری، مهرداد آسمانی، مسعود بختیاری، نعمت الله آغاسی، مهران، سرژیک، مهدی یراحی، اشکین

 

مترجم ها:

نجف دریابندری، پرویز شاپور، صفدر تقی زاده، عبدالرضا عامری

 

منقدهای ادبی:

فتح الله بی نیاز، قباد آذرآیین، محمد جواهرکلام، فریده مددی دامغانی

 

داستان نویس ها:

احمد محمود، محمد بهارلو، زویا پیرزاد، مصطفا مستور، فیروزه جزایری دوما، محمد ایوبی، عدنان غریفی، منوچهر شفیانی، قاضی ربیحاوی، مسعود میناوی، ناصر موذن، نسیم خاک سار، پرویز زاهدی، احمد آقایی، یوسف عزیزی بنی طرف، یارعلی پورمقدم، احمد بیگدلی، آرش آذرپناه، ابراهیم دم شناس، مهدی ربی، سیروس موسوی، احمد طاهری، بهرام حیدری، حبیب احمدزاده، محمدرضا مرزوقی، ابوالقاسم فرهنگ، لیلی صابری نژاد، مسعود عالی محمودی، فردین کوراوند، خداداد باپیرزاده، خسرو پرهوده، غلام رضا رضایی، سارک اعطا

 

شاعرها:

هوشنگ چالنگی، هرمز علی پور، بهزاد زرین پور، قیصر امین پور، علی صالحی، قاسم آهنین جان، رضا بختیاری اصل، علی قنبری، بهزاد خواجات، کورش کرم پور، سیامک میرزاده، روزبه صالحی، سعید اسکندری، یارمحمد اسدپور، حمید عرفان، سیروس رادمنش، امید حلالی، مجید زمانی اصل، داریوش اسدی کیارش، محمدرضا شال بافان، علی رضا مکوندی، محمود نائل، بهمن ساکی، علی یاری، شهریار شهریاری، میترا سرانی اصل، سهیل غافل زاده، احسان اسکندری، علی رضا شکرریز، داریوش معمار، کیانوش کریمیان، محسن بوالحسنی، سیاوش سبزی، ارمغان بهداروند، رامین یوسفی، فریدون فریاد، صادق کریمی، ثریا داوودی حموله، پرویز حسینی، عباس عبادی، هرمز فرهادی بابادی

 

فیلم سازهای کوتاه و مستندسازها:

دانش اقباشاوی، سودابه باباگپ، مرجان اشرفی زاده، عباس امینی، پیمان ماندگار، ماجد نیسی، محمود رحمانی، محمودرضا ثانی، کاوه سجادی حسینی، حبیب باوی ساجد، الهام حسین زاده، محمدرضا فرطوسی، عارش کوردسالی، حمید زرگر نژاد، ایوب مروانی پور، مهدی طرفی، محمد پورلطفی

 

عکاس ها:

صادق تیرافکن، علی نیک رفتار، محسن راستانی، شهاب الدین عادل، حسن قائدی، احمد احمدی، جاسم غضبان پور، کورش پیرو، فواد عفراوی، علی سراج، بهرنگ دزفولی زاده، بابک کاظمی، رضا داوود عبیات

 

منتقدها و نویسنده های سینمایی:

عباس بهارلو، شاه رخ دولکو، اکبر عالمی، شاپور عظیمی، غلام عباس فاضلی، کریم نیکونظر، مجید عاصمی، محمد آقازاده، وحید کیانی زاده، ناصر سهرابی

 

دستیارهای کارگردان:

فرید سجادی حسینی، بابک اعطا، مهرنوش هاشمی صدیق، آرش سجادی حسینی، احسان سجادی حسینی، محمد عفراوی، فرشاد ارج، علی مردانه، جواد فرحانی، مهدی ایوبی

 

کارگردان های تئاتر:

فرهاد مهندس پور، حمیدرضا آذرنگ

 

نمایش نامه نویس ها:

مرتضا سخاوت (داری وند نژاد)، مهدی پور رضاییان، محمدرضا آریان فر، عبدالرضا حیاتی

 

نقال ها:

گرد آفرید (فاطمه حبیبی زاد) 

 

انیماتورها:

منصور شمس

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 21:29  توسط مسعود بهارلو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فقط برای دیدن و خواندن...چیزی به نام کپی رایت وجود دارد!

پیوندهای روزانه
ایران / رپ
ایجا
پوشاك كنديس
قابیل
خزه
آدم و حوا
لب چشمه
انجمن شاعران پارسی گوی جهان
سوشلیغا
هواداران بارسلونا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
پیوندها
میثم یوسفی
مریم پالیزبان
مهدی ربی
امیرمهدی حقیقت
اسد امرایی
ترانه علی‌دوستی
منیرو روانی‌پور
عباس معروفی
عماد شوشتری
جلیل صفربیگی
داوود شبان‌کاره
روجا چمن‌کار
یدالله رویایی
آیدا مصباحی
مسعود بهنود
شیوا آبا
بهاره رهنما
توکا نیستانی
نیک‌آهنگ کوثر
افشین مقدم
حسن سربخشیان
عطاالله مهاجرانی
پیمان یزدانیان
سعید شهرام
ایرج جنتی عطایی
محمدعلی ابطحی
بابک برزویه
ساتیار امامی
میلاد پیامی
آلفرد یعقوب‌زاده
هادی حیدری
رضا یزدانی
یغما گل‌رویی
محمد خاتمی
ابراهیم نبوی
ناصر صفاریان
مهدی موسوی
امیرحسین بهبهانی‌نیا
هوشنگ گل‌مکانی
علی‌رضا معتمدی
مینا اکبری
علی‌مصلح حیدرزاده
منصور ضابطیان
پرویز جاهد
منصور ملکی
مسعود مهرابی
فرشته توان‌گر
آیدین آغ‌داش‌لو
به‌زاد خواجات
فرخنده آقایی
نازنین فراهانی
رزا جمالی
شمس لنگرودی
شه‌رام رحیمیان
قلی خیاط
ناصر غیاثی
مهدی احمدی
حسین پاک‌دل
احمد پوری
محمد صالح‌علا
اسماعیل خویی
شه‌زاد رحمتی
امید نجوان
خسرو نقیبی
حمید گرشاسبی
محسن آزرم
کیوان کثیریان
مجید اسلامی
احمد سلیمی
پرویز شه‌بازی
بهرام رادان
پانته‌آ بهرام
محمد یعقوبی
مجید توکلی
مهرزاد دانش
علی صالحی
حنا
حسین جاوید
رضا بهارلو
سپیده بهارلو
امیر سنجری
محسن بوالحسنی
سهیل غافل‌زاده
علی باباچاهی
محسن نام‌جو
داریوش آشوری
مهرداد فلاح
پگاه احمدی
مریم رییس‌دانا
فرشید فرهمندنیا
فرهاد گوران
آذر کیانی
مهرنوش مزارعی
عباس حبیبی
مظاهر شهامت
شهرام عدیلی‌پور
ارمغان به‌داروند
شیوا مقان‌لو
پویا عزیزی
شیدا محمدی
پیام یزدان‌جو
زینب حسن‌پور
حسن محمودی
علی یاری
علی‌رضا مکوندی
علی قنبری
محمد آزرم
لیلا صادقی
بهمن ساکی
هوشیار انصاری‌فر
محسن فرجی
بهمن عبداللهی
علی عبداللهی
امید حلالی
رضا آشفته
علی‌رضا بهنام
فرهاد مهراد
امیرحسن چهل‌تن
پونه ابدالی
صادق هدایت
حسن فرهنگی
عبدالکریم سروش
شکرخدا گودرزی
محمد آقازاده
لیلی نیکونظر
محمود توسلیان
رضا استادی
رضا درمیشیان
افشین رضایی
محمد فوقانی
ناصر زراعتی
حمزه اولیا‌زاده
احمد احمدی
رضا براهنی
بیژن الهی
هوشنگ چالنگی
یوسف علی‌خانی
چیستا یثربی
بزرگ‌مهر حسین‌پور
امید شریف موسوی
علی عطشانی
ابراهیم وحیدزاده
آنتونیا شرکا
کافه آنتراکت
پرویز اسلام‌پور
بهرام اردبیلی
علی افشار
ابراهیم داروغه‌زاده
محمد تاجیک
مسعود اکبری
ابوالفضل پاشا
مصطفا مستور
علی شاه مولوی
حافظ موسوی
رضا جولایی
محبوبه آب برین
آفاق شوهانی
آزاده کاظمی
آرش افشار
آزاده دواچی
ثریا کهریزی
رضا بختیاری اصل
رسول کامرانی
امیررضا بیگدلی
ناتاشا امیری
فرشته مولوی
لیلی فرهادپور
آزیتا حقیقی جو
نسرین پورهم رنگ
سودابه اشرفی
مهستی شاه رخی
صادق کریمی
هرمز علی پور
کتایون حلاجان
حسین سلیمانی
محمود رحمانی
مردم
سمانه نایینی
ایوب بختیاری
محمد علی سعیدی
رضا کیانی
فاطمه اختصاری
محمدرضا شال بافان
ملیحه بهارلو
کیان اولادوطن
مصطفا جلالی فخر
پژمان بازغی
حسام نواب صفوی
مهدی کرم پور
ابراهیم حاتمی کیا
ماهایا پطروسیان
سامان مقدم
سیامک انصاری
امیرحسین صدیق
بهمن قبادی
محسن مخمل باف
مجید مجیدی
هادی آفریده
ایرج رامین فر
فریبرز لاچینی
محمدرضا هدایتی
عرفان نجف آبادی
کیوان هنرمند
محمدحسین جعفری
کیومرث درم بخش
لیلوا
علی حیاتی
وحید سامانی
شهره قمر
کورش کرم پور
مسعود عالی محمودی
کیانوش کریمیان
سعید نصاریوسفی
روح الله محمدی (مانی)
دانیال قندی
شاهين نجفي
علي‌رضا موسوي
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM