تبليغاتX
خرده خواب‌های خراب
روزنوشت، شعر و داستان، نقد و یادداشت سینمایی

 

گفت‌وگوی من با محمدعلي سجادي، نويسنده فيلمنامه، تدوین گر و کارگردان "مخمصه"

(ماه نامه ی "صنعت سینما" / پانزدهم دی ماه ۱۳۸۷) 

سگي که گربه‌ها گازش مي‌گيرند!

 

مخمصه فیلمی گرم، مهیج و خوش ریتم است. با در نظر گرفتن تمامی ضعف های فیلم، در این

بازار بی فیلمی سینمای مرده ی ایران؛ وجود آن را باید غنیمت شمرد. آخرین فیلم سجادی،

شاید شهری ترین فیلم چند سال اخیر سینمای ایران باشد. مردم، کوچه، خیابان، اتوبان، پل،

دیوارها، چراغ ها و... در مخمصه روح دارند و ملموس اند. 

                                                                                              مسعود بهارلو

                                                                                masoud.baharlou@yahoo.com 

                                 

 

چرا مخمصه اين‌قدر دير اکران شد؟ مشکل مميزي داشت؟

نه، خوشبختانه نداشت. کرور کرور شکر! ما با مافياي اکران مواجهيم. شايد دليلش اين است. مملکت ما مدعي ارزش‌هاي فرهنگي‌ست، اما در واقع اين‌گونه نيست. نمي‌گويم من فرهنگي هستم، اما حداقل ضدفرهنگ نيستم.

در اين يکي دوساله، پيگيري عدم اکران فيلم را نمي‌کرديد؟

چون تهيه‌کننده نبودم، پيگيري نمي‌کردم.

از سوي ناجي هنر چه؟ نکند آن‌ها در فيلم مشکلي مي‌ديدند؟

نه، آن‌ها هم با ما همياري کردند، شايد براي اين‌که احساس نمي‌کردند از طرف ما سوءنظري وجود داشته باشد. البته چون دو سال از ماجراي توليدمان گذشته، خيلي جزئيات يادم نيست.

منظورتان از مافياي اکران چيست؟ کمي قضيه را باز مي‌کنيد؟

مافيا، فقط شامل حال سينما نمي‌شود. اين قضيه، بحث عريض و طويلي را مي‌طلبد. در فوتبال، آب، برق و سطوح ديگر جامعه هم اين مبحث ديده مي‌شود. هفتاد درصد سينماي ما دست دولت است. بايد به حال بنياد مستضعفان و حوزه هنري که اکثر سالن‌هاي سينماي ما را در اختيار دارند، گريه کرد. فشرده‌اش را بگويم: سالن کم است، توليد بالاست (البته امسال نه) و سلف‌خرها، دلال‌ها و توزيع‌کنندگان فيلم تعيين مي‌کنند که چه اتفاقي بيفتد. سه چهار مرکز پخش وجود دارد که همه‌چيز دست آن‌هاست. کسي پشت سر ما نيست. پنج سال پيش يک فيلم اکران کردم و ديگر هيچ. تردست را توقيف کردند. هدايت‌فيلم و فيلميران که پخش‌کننده‌هاي شوريده و مخمصه بودند هم تلاشي براي سريع‌تر اکران شدن اين فيلم‌ها نکردند. گويا سنت توقوطي بودن من بايد ادامه پيدا کند.

شوريده چرا اکران نمي‌شود؟

باور مي‌کنيد نمي‌دانم؟ مميزي کوچکي داشت که رفع کرديم. البته در يکي دو شهرستان، فيلم را زودتر از تهران اکران کردند که من اعتراض کردم. آقاي شايسته به شايستگي فيلم را در قوطي نگه داشتند.

تردست واقعاً به تاريخ پيوست؟

بله، آمديم تردستي کنيم و فيلم شيرين بسازيم که کام‌مان تلخ شد. گفتند فيلم تلخ مي‌سازي، از جيب مبارک خرج کرديم تا فيلم شيرين بسازيم که نتيجه اين شد. بنده و سيروس تسليمي به غضب دوستان گرفتار شديم. ناراحت نيستم که چرا فيلم‌هاي همزمان تردست اکران شدند، اما ناراحتم که چرا اين فيلم پشت خط ماند و مانند آن‌ها اکران نشد. تصميم دارم به‌زودي آزمايش خون بدهم. شايد خون من آبي باشد!

چقدر براي تردست هزينه کرديد؟

پنج سال پيش، 150 ميليون تومان.

با هزينه تبليغات؟

بله، که اين هزينه الآن با تورم مي‌شود 350 ميليون تومان.

بنياد فارابي چقدر وام داد؟

چهل ميليون تومان.

باقي بودجه را چطور شريک بوديد؟ چقدر شما و چقدر سيروس تسليمي؟

هفتاد درصد من و سي درصد تسليمي.

چگونه بدهي‌هايتان را داديد؟

مثل يک عمله، پشت سر هم کار کردم و قرض‌هايم را دادم. به عملگي عادت دارم، عملگي سينما. چاره‌اي ندارم، قدرت انتخاب ندارم، يا بايد بميرم يا کار کنم. پدرم به من ياد داده که زندگي کنم. پس بايد کار کنم تا بتوانم زندگي کنم. در زندگي بعدي‌ام هم همين‌طور خواهد بود. احتمالاً يک سگ را بدبخت خواهم کرد. روحم خواهد رفت توي تن يک سگ. آن‌وقت آن سگ بدبخت به اين سرنوشت دچار خواهد شد که يا نتواند پارس کند يا آن‌قدر ذليل مي‌شود که گربه‌ها گازش مي‌گيرند!

الآن بدهي‌هاي فيلم را پاس کرده‌ايد؟

تقريباً و تحقيقاً.

واقعاً هيچي نمانده؟!

فکر نمي‌کنم بيش از پنج يا شش درصدش باقي مانده باشد.

پس در اين چندساله فقط بدهي مي‌داده‌ايد؟

بله، البته به خانواده‌ام هم بدهکارم، چون از دهان آن‌ها گرفته‌ام و قرض‌هاي تردست را داده‌ام.

ساياب را هم تلويزيون پخش نکرد؟

من بايد در قوطي بمانم. سينما و تلويزيون فرقي ندارد. بايد در خودم تجديد نظر کنم. فکر کنم فيلم تبليغاتي هم بسازم، اين‌طور بشود.

رمز چي؟

بعد از شش سال، امسال عيد با حذفيات پخش شد.

حذفيات زياد يا کم؟

کم، در حدي که قصه را مبهم کرده بود.

قصد ندارند سريال جست‌وجوگران را توقيف کنند؟

نه، فعلاً به نظر همه‌چيز مساعد مي‌آيد!

رمان «حيراني» چه؟ آن‌هم غيرقابل چاپ شده؟

«حيراني» را ويرايش مجدد کرده بودم و دو جلدش را يکي کرده بودم که توقيف شده. رمان «با نوشته کشتن» هم هفتاد درصد اصلاحيه خورده، از هفتصد صفحه بايد پانصد صفحه‌اش را حذف کنم! دوستان با چشمي مي‌بينند که ما نمي‌بينيم.

خسته نشديد؟

هيچ‌وقت خسته نمي‌شوم. در واقع هيچ‌وقت از رو نمي‌روم. هميشه انگيزه دارم. اگر سوگواري مي‌کردم، حاصل چه مي‌شد؟ صاحب شوريده، مخمصه، ساياب، جست‌وجوگران و کتاب‌ها چه مي‌شد؟ آن‌وقت گرفتار ماجراهايي مي‌شدم که دوستان آرزويشان بود. همين‌جور که کار مي‌کنم، من را به حاشيه مي‌رانند و انکار مي‌کنند. کار نکنم چه مي‌شود؟

برويم به سراغ مخصمه. بيست دقيقه ابتدايي فيلم به‌شدت ملويلي‌ست و آدم را ياد دايره سرخ مي‌اندازد.

خوشحالم.

چطور به اين فضا نزديک شديد؟

ملويل را خيلي دوست دارم، اما فرمولي از قبل ننوشتم، به طور طبيعي از درون کار جوشيد.

با اين‌که موقعيت پليسي است، اما لحن شاعرانه است.

چون تجربه کار شعر برايم جدي‌ست، من را به سمت و سويي که اشاره کرديد مي‌برد. شعر يعني رسيدن به جوهره کلام. گرايش به حذف يا ميني‌ماليسم و رسيدن به جوهره سينما مي‌تواند براي هر علاقمندي به سينما وجود داشته باشد. ميني‌ماليسم در افسانه مه‌پلنگ و رنگ شب (که يک فيلم شاعرانه خشن است) هم رعايت شده بود. مخمصه هم درست است که ملويلي است، اما ايراني‌ست.

سکانس‌هاي ابتدايي مخمصه دقيقاً جوهره سينمايي دارند. کم‌ديالوگ‌اند، تصويري‌اند و با کنش جلو مي‌روند.

البته يادتان باشد، آدم‌ها را وادار به سکوت کردن بد است و متصنع. هرچند سينما يعني دروغ و ساخت‌وساز، اما اعتقادي به تصنع ندارم. بايد در فيلم، فضاي زندگي و حيات دربيايد.

ولي اين سکانس‌ها اصلاً متصنع نيستند و حتي ملموس هم هستند.

اگر ملموس نبودند که مي‌شدند ادا و شما خوشتان نمي‌آمد و من هم بدم مي‌آمد.

روزگاري که سطح سليقه مردم را تلويزيون به‌شدت پايين آورده، از اين‌جور کار کردن نترسيديد؟

با اطمينان مخمصه را کار کردم. سال‌هاست که نمي‌ترسم. به نظر من کسي که مي‌آيد در سالن سينما با تماشاگر تلويزيون فرق دارد. نمي‌خواهم بگويم سينما بهتر است يا تلويزيون. خلط مبحث نباشد، اما همان‌گونه که اين دو مديوم فرق دارند، تماشاگرهايشان هم فرق دارند. مخمصه فيلم بسيار روشني است. متعلق به سينماي چرتي و شبه‌روشنفکرانه نيست. در آن کنش مي‌بينيم و پرپلان است. همه فيلم‌هاي من به استثناي تردست کدر و نيمه‌روشن هستند، اما مخمصه روشن است. تکليف تماشاگر در همان ابتداي کار روشن مي‌شود: اين دزدها و اين‌هم پليس‌ها. اين يک اصل هيچکاکي است. علاوه بر ملويل‌وار بودن يا برسون‌وار بودن، اين اصل هيچکاکي را هم لحاظ کرده‌ام.

برسون‌وار که نه، افسانه مه‌پلنگ برسوني‌تر است تا مخمصه. برسون خيلي شلوغ و گرم نبود.

البته مخمصه چون شهري است، به سينماي ملويل نزديک‌تر است. از برسون در کار با سکون و جزئي‌نگري آموختم، ولي نگاه يا لحن ابداً برسوني نيست. برسون به همه‌چيز سرد مي‌نگرد و من برعکس. مخمصه خيلي شهري‌تر و اکشن‌تر است. در واقع مي‌خواستم با مخمصه اکشن در شهر را به نمايش بگذارم. قصه چندان مهم نيست، اجرا مهم است. در اين فيلم، بلافاصله در پلان اول، وارد داستان مي‌شويم و روايت از نظر من، پرتي ندارد. افتتاحيه فيلم، موسيقي ندارد، دوربين روي دست است و به سينماوريته نزديک مي‌شود.

مثل رمز.

بله، رمز يک اتود خيلي جدي براي مخمصه به حساب مي‌آيد.

يک سکانس مشترک هم دارند. آدم‌بدها اين‌طرف ميدان هفتم تير و پليس‌ها آن‌طرف.

دقيقاً.

رمز را چه سالي ساختيد؟

بعد از اثيري، سال 1381.

پس جزو اولين تله‌فيلم‌ها به حساب مي‌آيد.

آن زمان اصلاً مفهوم تله‌فيلم باب نشده بود. معدود فيلم‌هايي مثل رمز در تلويزيون ساخته مي‌شد.

همان‌طور که گفتيد در مخمصه يک اکشن شهري مي‌بينيم. به نظر من هم مخمصه شهري‌ترين فيلم چند سال اخير سينماي ايران است، تهران در اين فيلم ديده مي‌شود، مردمش لمس مي‌شوند و جغرافيا و راکورد مکاني در آن معنا دارند، در صورتي که در اکثر قريب به اتفاق فيلم‌هاي سينماي ايران، اين چيزها محلي از اعراب ندارند. وقتي اين چيزها در سينماي ما مفهومي ندارند، شما چرا رعايت‌شان مي‌کنيد؟

نفس کار به آدم مي‌گويد که چه کار کند. مخمصه يک قصه قراردادي دارد، اما طراوتش در همين چيزهاست. پليس يعني شهر، مدنيت و مناسبات شهري.

ولي فيلمسازهاي ما مي‌ترسند دوربين‌شان را ببرند توي شلوغي و مردم.

در اين فيلم، همان‌طور که خودتان اشاره کرديد، اين‌گونه نيست. مخمصه تصويري است از تهران در سال 1385. دوستاني که سنگ سينماي ايراني، واقعي و اجتماعي را به سينه مي‌زنند، چرا فيلم‌هايي مثل مخمصه را جدي نمي‌گيرند. من فرياد نمي‌زنم که فيلم اجتماعي مي‌سازم، اما اين فيلم اجتماعي است. سينماي جدي در اين‌جا يعني عينک زدن! مخمصه از آن جنسي که مسئولان مي‌گويند، فيلم متفاوتي نيست، اما همين که در فکر شما و ديگر دوستان نشسته، براي من کافي است. پاي صحبت آقايان که بنشيني راجع به ملويل، مان، فينچر و... صحبت مي‌کنند، اما به مخمصه که مي‌رسند، ايست مي‌کنند. يا اين‌همه دم از اقتباس از ادبي مي‌زنند، اما جنايت را ناديده مي‌گيرند.

... و حتي حضورها و عنوان‌هاي بين‌المللي‌اش را. الآن اگر يک فيلم در جشنواره‌اي گمنام حضور پيدا کند، آن را در بوق و کرنا مي‌کنند، اما توفيق جنايت در جشنواره قاهره را يادشان مي‌رود.

بله، چون من بلد نيستم فرياد بزنم و خودم را تبليغ کنم.

جايي از صحبت‌هايتان به سينماوريته اشاره کرديد. آن پلان رو به پائيني که شهرام حقيقت‌دوست بعد از فرار از بيمارستان، موتورسواري را سرنگون مي‌کند، يادآور تئوري آندره بازن است. همان مبحثي که مي‌گويد «اگر دويدن يک نفر دنبال خرگوشي را بخواهي نشان بدهي، نشان دادن آن نفر و خرگوش در يک پلان، تأثيرش هزار برابر بيشتر از آن است که آن‌ها را جدا و در پلان‌هاي منفرد ببينيم.» اين تئوري سينماوريته دقيقاً در اين سکانس از مخمصه مصداق دارد. ضربه زدن حقيقت‌دوست به موتورسوار و سرنگون شدن او را در همان تک‌پلان مي‌بينيم.

نظرتان کاملاً درست است. تأکيد من بر اين بود که در اکشن‌ها به اين سمت برويم. ما در اين فيلم سه امکان داشتيم که فيلم را به رخ بکشيم: يکي حضور پيمان ابدي در مقام مديريت بدل‌کاري، ديگري اميررضا معتمدي به عنوان مدير جلوه‌هاي ويژه کامپيوتري و سوم اين‌که مي‌توانستيم به سمت اکشن فانتزي و آبستره برويم، اما از آن‌ها در حدي استفاده کرديم که به باورپذيرتر شدن و واقعي‌تر بودن فيلم کمک کنند. اتفاقاً اين پلان که گفتيد براي من هم خيلي مهم بود و خودم آن را فيلمبرداري کردم.

جداً؟!

بله، يکي از پلان‌هاي فيلم است که خيلي دوستش دارم.

مچ‌کات بعدي‌اش هم خيلي خوب شده.

اين مچ‌کات را هم خيلي دوست دارم. آن انرژي در پلان افتادن موتور، مچ‌کات مي‌شود به تراولينگ دويدن امير دلاوري کنار نرده‌ها که بسيار پرتنش است و ديناميزم خيلي خوبي دارد.

چرا سيمرغ بلورين بهترين تدوين را در جشنواره به يک اپراتور دادند و ديپلم افتخار را به شما؟ تدوين مخمصه فوق‌العاده است و به نظر من، بهترين تدوين آن سال متعلق به اين فيلم است.

تشخيص هيأت داوران است. لابد آن فيلم که سيمرغ تدوين گرفت، فيلم مهمي بود و اين فيلم نبود!

مگر نبايد عقبه آدم‌ها را در نظر گرفت؟ شما سال‌هاست فيلم مي‌سازيد و تدوين مي‌کنيد.

چه چيزي از عقبه من در اين سال‌ها حفظ شده که اين يکي حفظ شود؟ به‌هرحال نمي‌توانم در اين ارتباط نظري بدهم. خوشحالم که جواني را تشويق کردند. بعد از سي سال کار، قرار بود به ما هم جايزه‌اي بدهند که دادند.

فقط يک ديپلم؟

هنوز مانده تا ليسانس بدهند! مخمصه را هر کس ديگري ساخته بود، احتمالاً کلي جايزه مي‌گرفت. شايد احساس کرده‌اند فيلم خوبي نبوده، اما تدوين خوبي داشته. اين را در نظر نمي‌گيرند که تدوينگر با مصالح خوبي که کارگردان در اختيارش مي‌گذارد، يک تدوين خوب را انجام مي‌دهد. تدوينگر که نمي‌تواند معجزه کند.

آن‌هم در جايي که کارگردان و تدوينگر يک نفر هستند.

بله، حتي اگر اين را در نظر نگيريم، باز هم اين حرف معنا دارد که مگر مي‌شود تدوين خوب باشد، اما کارگرداني، بد؟ سينماي ما، سينماي مضمون است و دچار کج‌فهمي. منتقد و مميز خيلي جاها با هم همسو مي‌شوند و من خيلي قرباني اين قضيه شده‌ام.

فکر مي‌کنيد مشکل چيست؟

احمد طالبي‌نژاد جزو معدود کساني بود که صادقانه اين را به من گفت: «از موش و گربه‌بازي بدش مي‌آيد!» منتقد و روشنفکر با پليس به عنوان يک نشانه از قدرت و داستان‌هاي قراردادي مشکل دارند. در فضاي محفلي، ما جماعت دوهزار جلدي از يک سو و مميزان بامرام از سوي ديگر اين مساله بغرنج را به وجود آورده‌اند که چه کسي فيلم مي‌سازد، بعد خود فيلم مهم است. سينماي پليسي وقتي قرار است حتي خود پليس براي آن جشنواره برگزار کند، مبدل به همين مي‌شود که امسال ديديم: گستره فيلم‌هاي اجتماعي... تا باز به همان‌هايي جايزه بدهيم که قبلاً داده‌ايم.

فيلم‌هاي شما هم از بار اجتماعي عاري نيست، بلکه به‌شدت اجتماعي است.

رنگ شب آيا فارغ از طرح معضلي بود که چند ماه بعد از ساختن فيلم من بروز پيدا کرد و قاتل مشهدي آشکار شد؟ جنايت، بازجويي يک جنايت، گزل يا شيفته کدام‌شان از اين مساله عاري هستند؟ خود همين مخمصه، از اين اجتماعي‌تر مي‌شود؟

همه بازيگرهاي فيلم جزو بازيگرهاي خوب سينماي ما هستند، اما دزدها درجه يک بازي مي‌کردند و پليس‌ها آن‌قدر که بايد خوب نبودند. احساس مي‌کنم انتخاب‌ها و چينش‌شان خوب نبوده.

بخشي از انتخاب‌ها و چينش بازيگران آگاهانه و بخشي از آن، به خاطر اجبار در شرايط صورت گرفته است.

چه شرايطي؟

ما در يک ضرب‌العجل زماني دست به توليد فيلم زديم. خيلي از بازيگرها در زمان محدودي که ما داشتيم و بايد فيلم را به جشنواره پليس مي‌رسانديم، سر کار بودند. از ميان گزينه‌هاي موجود، سعي کردم بهترين‌ها را انتخاب کنم، البته در انتخاب بازيگران پليس به عمد چنين چيدماني داشتيم.

چرا؟

چون طراحي شخصيت‌هاي فيلم اين‌گونه بوده که پليس‌ها از دزدها عقب باشند، پليس‌ها را دست‌وپاچلفتي‌تر گرفتيم. ديالوگ آخر جنايت را اگر يادت باشد، سياوش (شهرام حقيقت‌دوست) مي‌گويد: «خيلي خب، شما برنده شديد» و بازرس (جمشيد هاشم‌پور) هم جواب مي‌دهد: «کي مي‌دونه کي برنده‌اس، کي بازنده؟» يک نکته ديگر هم هست، ديالوگ‌هاي دولبه‌اي در سراسر مخمصه وجود دارد که من خيلي دوست‌شان دارم. گفتن ديالوگ‌هاي دولبه خيلي سخت است و چون دزدهاي فيلم خيلي آرتيستيک‌تر بودند، به‌شان نشسته.

جدا از مساله بازي‌ها، خلوت‌هاي فيلم هم انصافاً درآمده است. هم خلوت دزدها، هم خلوت پليس‌ها.

پس طراحي درست است. پليس هم آدم است، مثل همه آدم‌هاي ديگر. البته هنوز هم جا دارد که به خلوت پليس ايراني نزديک شويم تا سينماي پليسي‌مان جان بگيرد و جا بيفتد. ما در مخمصه بيست يا سي درصد به اين خلوت نزديک شديم.

گريم فيلم بعضي‌جاها لنگ مي‌زند. مثلاً گريم مسعود رايگان فوق‌العاده است، اما مصنوعي‌بودن سبيل فرهاد قائميان توي چشم مي‌زند.

شما بيننده‌ايد و حتما راست مي‌گوييد. عوامل اين فيلم کارشان را درست انجام داده‌اند؛ ايراد از ماست. واقعيت، پول و امکانات و دو دوتا چهارتاي سينماي ما را هم بايد در نظر گرفت.

برگرديم سر بازي‌ها. مسعود رايگانِ مخمصه بي‌نظير است.

مي‌خواستم اين نقش، يک آدم کم‌حرف و اسطوره‌اي باشد که خوشبختانه هم درست درآمد. خود مسعود رايگان چون عادت نداشت از اين نقش‌ها بازي کند، نگران بود و تا مدت‌ها با دل‌واپسي او بايد مي‌جنگيدم. البته از اواسط فيلمبرداري به بعد، خيالش راحت شده بود و بدون نگراني جلوي دوربين مي‌رفت.

خيلي هم در اين فيلم، چهارشانه، قدبلند و تنومند به نظر مي‌رسد.

خب ژان گابن ما بود. الآن واقعيت دارد از سينما تقليد مي‌کند.

شهرام حقيقت‌دوست هم که مثل هميشه در فيلم‌هاي شما عالي بازي مي‌کند، باز هم در مخمصه درخشيد.

در بعضي از کارها، بعضي از آدم‌ها با هم چفت مي‌شوند، در بعضي‌جاها نه. با شهرام سه چهار کار کرده‌ام و با هم چفتيم. او بسيار بازيگر باهوش و خوبي است. خيلي در نقش ياشار خوب بود. دقيقاً همان چيزي را که مي‌خواستم، درآورد. تند و تيزي، وروجکي و مثل گربه اين‌طرف و آن‌طرف جهيدن و خزيدن ياشار را به بهترين شکل اجرا کرد و باورپذير از کار درآورد. شهرام، بچه کوشايي است و براي نقشش خيلي زحمت مي‌کشد. شايد هيچ‌کس فکر نمي‌کرد او بتواند طنز کار کند، اما براي اولين‌بار در تردست به شکل مطلوبي اين کار را کرد. انعطاف‌پذيري را در او ديدم.

به رغم اين‌که لاله اسکندري يکي از بهترين بازيگرهاي اين فيلم است و يکي از بهترين بازي‌هاي عمرش را در اين فيلم کرده، اما رمانس بين او و مهدي پاکدل که او هم بازيگر خوبي‌ست، درنيامده.

شايد به اين دليل است که نمي‌توانستيم به آن‌ها نزديک‌تر بشويم و ارتباط بين اين دو شخصيت را بيشتر نشان بدهيم.

به‌هرحال لاله اسکندري خيلي خوب يک نقش دولبه را بازي کرد و خوب توانست شخصيتش را در ابهام باقي بگذارد.

به نظر من هم همين‌طور  است. او به‌خوبي يک نقش Femme Fatale دولبه را ايفا کرد.

سکته‌هاي پلان‌هاي حرکتي فيلم عمدي بود يا اشکال فيلمبرداري؟

وقتي با لنز تله فوتو تراولينگ کنيد، سکته و لرزش به وجود مي‌آيد و من اين را مي‌خواستم، چون مي‌خواستم اداي واقعي بودن يا به‌اصطلاح مستند بودن از يک سو و از سوي ديگر تنش را به وجود بياورم.

چرا انفجار اتومبيل در سکانس سرقت بانک را کامپيوتري کار کرديد؟

ده يا بيست درصدش برمي‌گردد به گروه جلوه‌هاي ويژه که نتوانستند سر فيلمبرداري انفجار خوب بزنند. بعدش هم نمي‌توانستيم سکانس را نصفه و نيمه بگيريم...

يعني چه؟

چون امکان دوباره انفجار زدن را نداشتيم. روز بعدش نمي‌توانستيم امکانات آن سکانس را دوباره فراهم کنيم. اصلاً بايد فيلمبرداري را به رغم ميل‌مان تمام‌شده مي‌دانستيم که دانستيم.

سکانس سرقت از بانک را چندروزه گرفتيد؟

بيرون بانک را يک‌روزه گرفتيم.

يکي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي مخمصه اتمسفرش است. فضاسازي در سينماي ما ظاهراً امر غريبي به حساب مي‌آيد و اصولاً صورت نمي‌گيرد. وقتي با يک فيلم رئال مثل مخمصه سروکار داريم، فضاسازي بسيار سخت مي‌شود.

شايد به دليل پيشينه نقاش‌بودنم است که فضاسازي را دوست دارم و در فيلم‌هايم لحاظ مي‌کنم. هر اثري بايد جهان خودش را بيافريند. من براي هر فيلمم، بافت يا ساختاري مختص به همان فيلم طراحي مي‌کنم. اتمسفر امر بسيار مهمي است. تصوير بايد عيني باشد و اتمسفر جزو لاينفک ماجراست. بدون معماري و فضا، سينما به وجود نمي‌آيد. موسيقي آبستره است، ولي آن‌هم بايد فضا بسازد.

گفتيد موسيقي؛ موسيقي سعيد شهرام هم خيلي خوب بود و روي فيلم نشسته بود و حتي متفاوت با موسيقي فيلم‌هاي پليسي ديگرمان به نظر مي‌آمد.

بله، موسيقي مخمصه يکي از کارهاي خوب سعيد شهرام است. به نظرم او در موسيقي فيزيکال موفق‌تر است، مثل استفاده از سازهاي روحوضي‌اش در تردست.

راستي فيلمنامه به شما پيشنهاد شده بود؟

بله، فيلمنامه‌اي به من پيشنهاد دادند که به شکلي مکانيکي از روي مخمصه مايکل مان نوشته شده بود. مجبور شدم فيلمنامه را از اول بنويسم.

چندروزه نوشتيد؟

در عرض بيست روز، دو بار فيلمنامه را نوشتم. باقي اِعمال نظرها را هم در اجرا لحاظ کردم.

چرا اين‌قدر از کلوزآپ استفاده مي‌کنيد؟

به دليل عمق ميدان از تله فوتو زياد استفاده مي‌کنم. تله فوتو را خيلي دوست دارم و به نماي بسته خيلي علاقمندم، البته در مخمصه به‌وفور لانگ‌شات و اکستريم لانگ‌شات هم وجود دارد. ترکيب فول‌شات و کلوزآپ‌هاي سکانس محاکمه لالي، نمونه خوبي است. ديالکتيک پلان‌هاي بسته و پلان‌هاي باز، جوهره بصري مخمصه را تشکيل مي‌دهد.

ولي ديگر از پلان ــ سکانس در اين فيلم خبري نيست؟

چون نمي‌طلبيد، برعکس تقطيع را مي‌طلبيد.

ضرورت دوربين روي دست در مخمصه چقدر بود؟

قرار بود دوربين سيال‌تر و آزادتر باشد. فيلم‌هايي مثل اثيري و جنايت ساخت‌شان با مخمصه فرق مي‌کند. نمي‌شود از قبل بدون در نظر گرفتن داستان و ضرورت‌هاي آن، لحني را به فيلم تلقين يا تزريق کنيم که مثلاً بشويم مؤلف. مؤلف بودن به معناي ديکتاتور بودن نيست. اثيري و جنايت سوبژکتيو بودند، اما مخمصه ابژکتيو است. در مخمصه سوبژکتيو ماجرا به دل خواب و رؤيا مي‌رود.

از کَلَک‌زدن‌هاي شخصيت‌هاي فيلم به يکديگر هم خيلي خوشم آمد. فيلم را شوخ‌وشنگ کرده.

کَلَک زدن در بازي موش و گربه اجتناب‌ناپذير است و شوخ‌وشنگي، فيلم را به زندگي نزديک‌تر مي‌کند. تناقض تلخي فيلم و اين شوخ‌وشنگي‌ها، اثر را ملموس‌تر کرده است. من وايلدر، هاوکس و هيچکاک را به همين جهت دوست دارم.

در کل، مخمصه فيلم خوش‌خوراک و خوش‌هضمي است.

مي‌خواستم فيلم مثل پفک يا شکلات، خوشمزه و خوش‌خوراک باشد. مي‌خواستم آن را طوري بسازم که بشود آن را چندبار ديد و خسته نشد. اميدوارم چنين باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 19:38  توسط مسعود بهارلو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
فقط برای دیدن و خواندن...چیزی به نام کپی رایت وجود دارد!

پیوندهای روزانه
تاریخ فلسفه
لغت نامه ی فارسی - آلمانی
کتاب خانه ی مجازی قفسه
مبدل فارسی بهنویس
اینک فلسفه
ضربان رپ فارسی
اسناد اپوزیسیون ایران
لغت نامه ی دهخدا
انجمن فیلم کوتاه ایران
ایران / رپ
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
بهمن 1386
پیوندها
میثم یوسفی
مریم پالیزبان
مهدی ربی
امیرمهدی حقیقت
اسد امرایی
ترانه علی‌دوستی
منیرو روانی‌پور
عباس معروفی
عماد شوشتری
جلیل صفربیگی
داوود شبان‌کاره
روجا چمن‌کار
یدالله رویایی
آیدا مصباحی
مسعود بهنود
شیوا آبا
بهاره رهنما
توکا نیستانی
نیک‌آهنگ کوثر
افشین مقدم
حسن سربخشیان
عطاالله مهاجرانی
پیمان یزدانیان
سعید شهرام
ایرج جنتی عطایی
محمدعلی ابطحی
بابک برزویه
ساتیار امامی
میلاد پیامی
آلفرد یعقوب‌زاده
هادی حیدری
رضا یزدانی
یغما گل‌رویی
محمد خاتمی
ابراهیم نبوی
ناصر صفاریان
مهدی موسوی
امیرحسین بهبهانی‌نیا
هوشنگ گل‌مکانی
علی‌رضا معتمدی
مینا اکبری
علی‌مصلح حیدرزاده
منصور ضابطیان
پرویز جاهد
منصور ملکی
مسعود مهرابی
فرشته توان‌گر
آیدین آغ‌داش‌لو
به‌زاد خواجات
فرخنده آقایی
نازنین فراهانی
رزا جمالی
شمس لنگرودی
شه‌رام رحیمیان
قلی خیاط
ناصر غیاثی
مهدی احمدی
حسین پاک‌دل
احمد پوری
محمد صالح‌علا
اسماعیل خویی
شه‌زاد رحمتی
امید نجوان
خسرو نقیبی
حمید گرشاسبی
محسن آزرم
کیوان کثیریان
مجید اسلامی
احمد سلیمی
پرویز شه‌بازی
بهرام رادان
پانته‌آ بهرام
محمد یعقوبی
مجید توکلی
مهرزاد دانش
علی صالحی
حنا
حسین جاوید
رضا بهارلو
سپیده بهارلو
امیر سنجری
محسن بوالحسنی
سهیل غافل‌زاده
علی باباچاهی
محسن نام‌جو
داریوش آشوری
مهرداد فلاح
پگاه احمدی
مریم رییس‌دانا
فرشید فرهمندنیا
فرهاد گوران
آذر کیانی
مهرنوش مزارعی
عباس حبیبی
مظاهر شهامت
شهرام عدیلی‌پور
ارمغان به‌داروند
شیوا مقان‌لو
پویا عزیزی
شیدا محمدی
پیام یزدان‌جو
زینب حسن‌پور
حسن محمودی
علی یاری
علی‌رضا مکوندی
علی قنبری
محمد آزرم
لیلا صادقی
بهمن ساکی
هوشیار انصاری‌فر
محسن فرجی
بهمن عبداللهی
علی عبداللهی
امید حلالی
رضا آشفته
علی‌رضا بهنام
فرهاد مهراد
امیرحسن چهل‌تن
پونه ابدالی
صادق هدایت
حسن فرهنگی
عبدالکریم سروش
شکرخدا گودرزی
محمد آقازاده
لیلی نیکونظر
محمود توسلیان
رضا استادی
رضا درمیشیان
افشین رضایی
محمد فوقانی
ناصر زراعتی
حمزه اولیا‌زاده
احمد احمدی
رضا براهنی
بیژن الهی
هوشنگ چالنگی
یوسف علی‌خانی
چیستا یثربی
بزرگ‌مهر حسین‌پور
امید شریف موسوی
علی عطشانی
ابراهیم وحیدزاده
آنتونیا شرکا
کافه آنتراکت
پرویز اسلام‌پور
بهرام اردبیلی
علی افشار
ابراهیم داروغه‌زاده
محمد تاجیک
مسعود اکبری
ابوالفضل پاشا
مصطفا مستور
علی شاه مولوی
حافظ موسوی
رضا جولایی
محبوبه آب برین
آفاق شوهانی
آزاده کاظمی
آرش افشار
آزاده دواچی
ثریا کهریزی
رضا بختیاری اصل
رسول کامرانی
امیررضا بیگدلی
ناتاشا امیری
فرشته مولوی
لیلی فرهادپور
آزیتا حقیقی جو
نسرین پورهم رنگ
سودابه اشرفی
مهستی شاه رخی
صادق کریمی
هرمز علی پور
کتایون حلاجان
حسین سلیمانی
محمود رحمانی
مردم
سمانه نایینی
ایوب بختیاری
محمد علی سعیدی
رضا کیانی
فاطمه اختصاری
محمدرضا شال بافان
ملیحه بهارلو
کیان اولادوطن
مصطفا جلالی فخر
پژمان بازغی
حسام نواب صفوی
مهدی کرم پور
ابراهیم حاتمی کیا
ماهایا پطروسیان
سامان مقدم
سیامک انصاری
امیرحسین صدیق
بهمن قبادی
محسن مخمل باف
مجید مجیدی
هادی آفریده
ایرج رامین فر
فریبرز لاچینی
محمدرضا هدایتی
عرفان نجف آبادی
کیوان هنرمند
محمدحسین جعفری
کیومرث درم بخش
لیلوا
علی حیاتی
وحید سامانی
شهره قمر
کورش کرم پور
مسعود عالی محمودی
کیانوش کریمیان
سعید نصاریوسفی
روح الله محمدی (مانی)
دانیال قندی
شاهين نجفي
علي‌رضا موسوي
نیلوفربیضایی
احمد شام لو
مهران مرتضایی
داریوش اقبالی
محمد غزنویان
شادی آبان
علی عبدل رضایی
ساناز اقتصادی نیا
سمیرا سامانی
نازنین کاظمی
بهاران بنی احمدی
بابک صحرایی
آرش سبحانی
جمیله کدیور
محمد قنبری
لیلا اوتادی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM