شیری شدهام با قلب گربه!
گفتوگوی من با نگار فروزنده، بازیگر فیلم «دعوت»
(هفتهنامهی سینما / دورهی جدید / شمارهی ششم)
بازیگری را در شانزده هفده سالگی آغاز کرد. دوازده سیزده فیلم سینمایی و چند مجموعه ی تلویزیونی در کارنامهاش دارد... با نقشهایی ریز و درشت. حالا که به تازگی سیسالاش تمام و وارد سی و یکمین سال زندگیاش شده، با حاصل 14 سال کار بازیگری این گفتوگو را انجام داد. با این همه سال تجربه، هنوز به آن جایگاهی که باید و شاید در سینما دست پیدا نکرده است. گفتوگو به مناسبت اکران «دعوت»، بهانهای شد برای کاویدن گذشتهی کاریاش و چرایی این ماجرا...
"مسعود بهارلو"

چهقدر از فیلمنامهی دعوت را خوانده بودید؟
اول ماجرا که هیچ چیز... بعد از آن که قرار شد کار کنم، اپیزود خودم را خواندم.
دوست نداشتید باقی اپیزودها را بخوانید؟
دوست داشتم در جریانشان قرار بگیرم، اما چون شنیده بودم اپیزودها مستقل هستند، اقدامی نکردم.
فکر نمیکردید، حق دارید فیلمنامهی کامل را بخوانید؟
چون اپیزودها مستقل بودند... نه! سوژه و موضوع اپیزودها یکی بودند، اما هر کدام استقلال خودشان را داشتند.
حالا که فیلم را دیدهاید، فکر نمیکردید بهتر بود در یک اپیزود دیگر بازی میکردید یا نه... اپیزود خودتان را بیشتر دوست داشتید؟
اپیزود خودمان را بیشتر دوست داشتم، اما واقعاً از اندازه و مقدار نقشم راضی نیستم. کم کم دارم نگران میشوم که نکند این قضیه باب شود و همه از من، انتظار حضور کوتاه داشته باشند.
از کی؟ کافه ستاره شروع این نگرانی بود؟
نه... اصلا! دایره زنگی و همین دعوت... در کافه ستاره نقشام طوری بود که اگر حذف میشد، شخصیتپردازی سالومه و در کل، قصهی اپیزود سالومه لنگ میزد. سکانسهایم و کاراکترم در کافه ستاره مهم و کلیدی بودند...
اما در دعوت...
نه... بازیای از من در این فیلم نیست. شاید اگر بازیگر دیگری یا حتی یک بازیگر تازه کار هم نقش من را بازی میکرد، هیچ اتفاقی نمیافتاد. شاید برای آن بازیگر تازه کار، میتوانست شروع خوبی باشد.
از حضورتان در این فیلم راضی هستید؟
به عنوان بیننده، فیلم را خیلی دوست دارم... اما، خودم به عنوان بازیگر، از خودم در این فیلم راضی نیستم!
از نقشتان، چیزی هم حذف شده...؟
بله... بخش دعوای ما با رضا بابک در حیاط...
که الان، فقط صدایتان در این سکانس شنیده میشود...
بله... بعضی از پلانهای سرمزار، پلانهای بستهتر در سکانس درستکردن ترشی! در این سکانس، بیشتر در فلویی هستم! به هر جهت، اگر حذفی هم در کار بوده، به خاطر بهبود کار انجام گرفته است؛ اما من از حضور خودم راضی نیستم.
از حضورتان در دایره زنگی هم ناراضی هستید؟
در دایره زنگی، حجم کار به نسبت دعوت بیشتر بود، اما جای کاری نداشتم. شاید به دلیل شلوغی پرسوناژی این فیلم باشد یا شاید عدم توانایی من در اجرای نقش! از این دو حضور، دلگیرم؛ اما قصد ندارم با این حرفها باعث رنجش ابراهیم حاتمیکیا و پریسا بختآور شوم... چرا که حضورم در این دو فیلم، فقط و فقط به خاطر اسم این دو عزیز بوده است. آرزو داشتم که با ابراهیم حاتمیکیا کار کنم. با پریسا بختآور هم، تجربهی خوب مجموعهی تلویزیونی من یک مستاجرم را داشتم.
راستی... از این که نتوانستید با بهرام بیضایی کار کنید، چه حسی داشتید؟
خب خیلی ناراحت شدم... با این که آن فیلم (اتفاق، خودش نمیافتد) ساخته نشد؛ ولی حس میکنم، انتخاب شدنم توسط بهرام بیضایی، تاییدیست برای من. به این انتخاب شدن، افتخار میکنم. بعد از این که بیضایی من را انتخاب کرد، یک ذره باورم شد که بازیگرم!
شما که در بدو بازیگری و از فیلم چهارم پنجمتان، کار با داریوش مهرجویی را تجربه کردید؛ چرا به آن جایگاهی که باید در سینما دست پیدا نکردید؟ قدر فرصتها را ندانستید؟
بخش عمدهاش دست من نبود که وارد جزییاتش نمیشوم! من خیلی دچار بدشانسی شدم در سینما. موضعگیریهایی در مقابل من شد و خیلی مسئلههای دیگر... میتوانست اتفاقهای بهتری برای من بیفتد که به خاطر این مسئلهها نیفتاد. مثلا در مورد بدشانسیهایم بگویم...
بفرمایید...
من یک فیلمی کار کردم که به لحاظ سوژه و داستان، تازه بود؛ اما تاریخ مصرف داشت...
معصوم داوود توحید پرست؟
بله... آن فیلم، هم زمان اوج گرفتن آزادسازی اسرای جنگ ساخته شد، اما سه سال توقیف شد...
و تازه، فیلمی هم با نام قاصدک با همان داستان، توسط قاسم جعفری ساخته شده بود که زودتر از معصوم اکران شد و معصوم را مهجورتر کرد...
بله... یا در مورد دعوت به شام هم اتفاقهایی افتاد که انتظارش را نداشتم. ساموئل خاچیکیان برای ما سینماییها، اسم بزرگیست؛ اما به محض این که خواستیم فیلم را شروع کنیم، ایشان بیمار شدند...
خب چرا بعد از این قضیه، قراردادتان را فسخ نکردید؟
از اول هم قرار بود این فیلم به طور مشترک، توسط ساموئل خاچیکیان و داوود موثقی ساخته شود...
این را میدانم... منظورم این است که شما به خاطر نام خاچیکیان رفته بودید...
بله... همه میدانستیم که این فیلم، فیلم آخر او خواهد بود؛ اما مشکلی هم با داوود موثقی نداشتم! این را هم بگویم که دعوت به شام در زمان خودش و نسبت به فیلمهای مدل خودش، فیلم بدی نبود. آن فیلم به لحاظ مطبوعاتی پشتوانهی قویای نداشت.
حضور در تلویزیون، باعث افت کارتان نشده بود؟
مرزبندی بین بازیگری سینما و تلویزیون را قبول نداشته و ندارم. یک خیاط، خیاط است و برایش، دوخت کت و شلوار و مانتو فرقی ندارد. یک نقش باید به بهترین شکل، تمیز و درست اجرا شود تا مخاطب بتواند با آن همذات پنداری کند... سینمایی یا تلویزیونیاش فرقی ندارد. همهی کسانی که من را روزگاری به سریال کارکردن محکوم میکردند، این روزها خودشان هم سریال بازی میکنند.
دیگر چه دلایلی ممکن است باعث نرسیدنتان به جایگاهی که فکر میکردید باید به دست میآوردید، شد؟
زود شروع کردنم! من خیلی زود کار بازیگری را شروع کردم و تنها کسی بودم در خانوادهمان که وارد کار هنری شدم. اگر زمان به عقب برگردد، به دوران قبل از بازیگر شدنم، دیگر هیچ وقت بازیگری را انتخاب نمیکنم!
چرا ؟!
خیلی اذیت شدم... واقعاً آزار دیدم!
از کی؟ از چی؟
از خودیها... از آدمهای سینما... از کار... دستهبندیها... گارد گرفتنهای بیمورد...
باند بازی...
خیلی چیزها... ! احساس میکنم تلاش برای بازیگر شدن و بازیگر ماندن در این سینما، بیمفهوم است! بیباکیام را از دست دادهام، محافظهکار شدهام. دوست داشتم جسور میماندم. آدمهایی منتظرند که زیر پایم را خالی کنند. خیلی اذیت شدم و خیلی ناراحتم! من خیلی در کار انرژی میگذارم و خیلی وقت شناسم. مثل یک نظامی با کارم برخورد میکنم، اما هنوز نفهمیدهام ملاک چیست! دلم شکسته...
برگردیم سر دعوت... فکر نمیکنید اگر در یکی از اپیزودهای دعوت بچهای سقط میشد، فیلم عمیقتر و واقعیتر میشد؟
شاید چون آدم حساسی هستم، دوست نداشتم این تلخی را ببینم. با دیدن سقط در این فیلم، روحم آزرده میشد.
اگر شما دعوت را میساختید، چهطور میساختید؟
تولد، زندگی و ادامهی زنگی را نشان میدادم. هیچ چیز را به نقطهی پایان و نابودیاش نمیرساندم. حیف که جسارت این کار را هم از دست دادهام.
واقعا دوست دارید کارگردانی کنید؟
بله... ولی دیگر جسارتش را ندارم. کارگردانی میتواند نگاهم را به بازیگری بازتر کند. الان، مثل آن شیر در فیلمِ... چه بود اسماش؟... جادوگرِ...
جادوگر شهر اُز...
بله... مثل آن شیر، قلبم را از دست دادهام. قلبم مثل قلب گربه شده...
مثل افشین قطبی حرف میزنید!
(میخندد.)
فکر نمیکنید آن آزمایشگاه فیلم دعوت خیلی پرسنل متعهد و در عین حال وقت ناشناسی دارد؟! قضیهی آزمایشگاه به نظرتان کمدی نشده؟!
خب... چرا... میشود گفت. (میخندد.) البته من خیلی درست فیلم را ندیدم.
چرا؟
چون تمام مدت بغض داشتم و حرص میخوردم.
بازهم چرا؟!
حالم بد بود که چرا به این نقطه رسیدم. حذف پلانها، تیتراژ... البته شاید چون عادت داشتهام در تیتراژ فیلمها، بعد از دیدن اسم بازیگر نقش اول مرد، اسم خود را ببینم، از دیدن جای اسمم در تیتراژ ناراحت شدم. ولی در مورد آزمایشگاه دعوت هم باید بگویم که فکر میکنم تمام تماسهایی که با آدمها گرفته میشود، بین ساعت 10 صبح تا 2 بعدازظهر اتفاق میافتند.
اما اصولا از طرف آزمایشگاه با کسی تماس نمیگیرند، حداقل در ایران... باید رفت آنجا و با کلی اتلاف وقت و التماس و خواهش، جواب آزمایش را گرفت!
این را نمیدانم. تا حالا تست حاملگی ندادهام... (میخندد.)
من هم ندادهام! منظورم جواب هر نوع آزمایشی بود.
آن آزمایشگاه شاید تازه تأسیس بوده و سعی در جلب مشتری داشته... (هر دو میخندیم.) خیلی عجیب نیست، رقابت کاری همه جا بالا رفته...!
از اخراجیهای اولی راضی بودید که رفتید دومی را هم بازی کنید؟
بله؛ ولی چون دو سال پیش نقش مرضیه را بازی کردم، میترسم که راکورد بازیام خیلی یادم نیاید. چون مرضیه هم آدمی بود که از مغز آزاد بود، حفظ راکورد بازیام سختتر میشود. به هر حال امیدوارم مثل اخراجیهای 1 خوب با تماشاگر ارتباط برقرار کند.
دیگر حرفی ندارید؟
نه... فقط برایم دعا کنید.
چشم...
دعا کنید، شرایطی پیش بیاید که یا بتوانم از سینما خداحافظی کنم و یا در جایی قرار بگیرم که لیاقتش را دارم.
چرا خداحافظی؟!
خیلی خستهام. دعا کنید شرایطی پیش بیاید که خوب خداحافظی کنم یا حداقل، اگر قرار است در سینما بمانم، آن چه که لیاقتم است، برایم پیش بیاید.
شغل دیگری ندارید؟
نه... اصلا! فرصت نکردم که به کار دیگری فکر کنم.